![]() |
![]() |
|
| شعر معاصر |
|
داوود در حنجره داشت
مصطفی فخرایی انتشارات داستان سرا 1382 منصور خورشیدی
این قلمی که با آن بوی پیراهن می شنوی دست های مرا به مسیر سطر ها عادت داده است می تواند عقابی باشد شعر : 43 یک قطعه شعر ، یک عبارت و یک متن در برابر مخاطب او را به آن سوی متن ، عبارت یا شعر می برد . که نا گفته ها و نادیده های شاعر یا نویسنده هستند . این تعریف برای یک شاعر بیشتر مصداق عینی دارد تا یک نویسنده ، در هر فضای ادبی ، ابتدا از طریق معنا راهی به متن باز می کنیم . چون " محتوای آشکار ما را به محتوای نهان می رساند . " اکنون از گور آن بی نشان پرندگان نا پیدا تنها اوازی مانده است که شبانگاه کسی را بی چتر زیر باران می نشاند شعر : 1 در همین بند از شعر به قول مصطفی " گوشه ای از حرف هایم / از قلم افتاده است ." صدای مانده از آن پرندگان نا پیدا ، پرندگان گم ، پرندگان بی نشان که هیچ نشانی جز آواز هایشان برای شاعر نمانده است . پرندگانی با گور های خیس که هیچ سهمی از آسمان نداشته اند پرنده ی خسته ای که داوود در حنجره داشت در سیاهی باد ها گم شد شعر : 2 نمی توانیم از کنار مضمون این شعر به سادگی عبور کنیم ، بیان صریح و محکم که معیار کیفیت همین سطر های آغازین این قطعه شعر است . ترتیب و ساختار عناصر کلامی نیز دارای معنای ضمنی است . راحت تر می توان به درک آن چه " داوود در حنجره داشت " رسید ، حتی به پرنده ای که در سیاهی راه میان باد ها گم می شود . و شاعرنیز در جستجوی پرنده ای است که در باد ها گم شده است . آن چه ملاک ارزش یک شاعر محسوب می شود . این است که اندیشه جایی در کنار محتوا باز کند . نه آنکه متفکرانه شعر بگوید . و بستری تازه باز کند برای بیان نوعی از شعر سیاسی ، اجتماعی یا فلسفی که سرنوشت بشری را درذهن خود ورق بزند . اندیشه ای که بتواند بین شاعر و خواننده ی شعر حذف فاصله کند . حالا که فاصله مان بلند افتاده است کوتاه بیا جاده ای که فاصله شد شعر : 21 پارادوکس بسیار زیبا برای برقراری ارتباط ، کوتاه کردن فاصله ای که بلند افتاده است شاعر تلاش مضاعف از خود نشان می دهد از " حضور و غیاب هر روزه " تا چراغ رابطه روشن بماند " با حروف ربطی / که چندان بی ربط نیستند " توجه به بافت سخن در بررسی پیکره ی اصلی شعر کار کرد شاعرانه را در انتخاب واژگان نشان می دهد . همین ذخیره های زبانی موجب می شود که هر شاعری تجربه های فردی خود را به صورت ویژه ای در برابر مخاطبان خود قرار دهد . شب از چشم های تو بر می گردم فانوس های در من حرف ها شان را - به رنگ چشم های تو می زنند شعر : 39 کیفیت تکوین تصویر وقتی در شعر خود را نشان می دهد که شاعر با دیدن پدیده های پیرامون خود راهی به دل عمیق ترین لایه های حرف باز کند . معنی این حرف این است که به نگاه خود جسارت بهتر دیدن بیاموزد . علامت ها و نشانه های موجود در یک قطعه شعر ، در مفهوم استعاری یا مجازی قدرت آن را دارد که در ذهن مخاطب راه باز کند . توقف در شکل ظاهر کلمه از شناخت نحوی تا درک رنگ ، نور و صدای آن ، شاعر را برای ساختن تصویر در یک موقعیت تازه آماده می کند . گاه با مفهوم کنایی یک عبارت می توان قدرت زبان را در خلق عناصر تشکیل دهنده ی شعر و در ساخت یک قطعه با مهارت تمام به خواننده منتقل کرد . از هر سو چشم هایم پُر از راه بودند اما سر به راه نبودند راه پُر از چشم های چشم به راه فقط می توانست از مسیر گریه هایم عبور کند ضعر : 44 این قطعه پُر از مفهوم کنایی است . " چشم به راه بودن " ، " سر به راه بودن " ، " از مسیر گریه گذشتن " ، و " دور خود چرخیدن " کارکرد آگاهانه ی کلام موجب سرگیجه ی مخاطب می شود . آمیزه ای از زبان ادبی و گفتار که با عامیانه کردن بیان تفاوت دارد ؟ مجاز ، استعاره ، تضاد ، پارادوکس ها و کنایات در این کتاب وجود دارد . که برخی پذیرفتنی و قابل درک اما برخی دیگر غیر قابل پذیرش ، در هر صورت باور نمی گنم که شاعر بگوید : " زبانم به عصر سنگ رسیده است . " اما باور دارم وقتی صادقانه می گوید : من موسا نیستم و گرنه دست در گریبانم می کردم و برای تاریکی چشم هایت ماه بیرون می آوردم و مسیر بهشت را کوتاه تر می کردم شعر : 48 علامتی از مفهوم دانستن و شناخت . مسیر درست کلمه را در سطر های آمده معین می کند . چیز های معلومی که در مجهول می گذرد و در دل شعر راه باز می کند برای درک و دریافت همه ی آن نشانه هایی که در شعر بروز و ظهور پیدا کرده اند . در این جا شاعر به تحقق آرمان های خود نزدیک تر می شود . به جایی می رسد که ساحت مقدس نور را در بلندای مناره ها می نشاند . این حرکت خود پیام تازه ای است که چشم را به درک ندیده ها دعوت کند . آن گاه متوجه می شود که همه ی چیز ها در درون متن هستند ، بیرون از متن چیزی نیست که شاعربا دخالت تفکر و عناصر خیال آن را روی سپیدی کاغذ رسم کند ! تا مخاطبان خود را دعوت به خوانش سطر های نا نوشته کند . به صلاح نیست حرف هایی را بزنم که به سود کسی نیست حتا خودم شعر : 52 این بیان صادقانه ی شاعر می تواند الگوی مناسبی باشد برای کسانی که مرز و مانع نمی شناسند . و عطش درک و دریافت چیز های تازه تر را در خود بیدار نمی کنند . واین یعنی تیر در تاریکی رها کردن ! آخر کار پلک ها را می بندی طاقت نمی آوری پلک می گشایی و با چشمانی باز تا همیشه به خواب می روی شعر : 7 مصطفی اگر چه از حضور عوامل زیباشناسانه در شعر غافل نبوده است . توصیه می کنم که به معماری زبان و تلاش در کار کرد کلمه با ابعاد چند گانه ی صور خیال و بر جسته کردن فرم که بر جسته شدن محتوا را در خود دارد فضایی برای قلمرو آفرینش های عوامل سازنده ی یک قطعه شعراز خود نشان دهد . زیرا گستره ی شعر نامتناهی است . نگاه به گستره ی آن سوی کلمه می تواند حامل همه ی آن چیز هایی باشد که شاعر در به دست آوردن آن باید تمامی خود را به شعر بسپارد . اگر می خواهد تا همیشه خیال خود را در میان سطر ها عبور دهد . در مفهوم عبور حرکت است و حرکت سرعت خیال را در فاصله ی دو نگاه مستقر می کند . تا فاصله ی بین دو واقعیت به سادگی از فضای ذهنی عبور کند . منبع : پیاده رو - آبان 1388
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:28 توسط منصور خورشیدی |
|
|
ترس در نفس های بسته
هزار اَرش تا آسمان سوم معراج پرنده ای است که به ارتفاع درخت می خندد + + + تکه ای از هوش بی اشارت انگشت مفهوم دشت را علامتی از نام می سازد روی جاذبه های خاک + + + قامت باران کنار نیلوفران مثل سقوط سکه در آب مرگ ماه را کنار خسته ترین ستاره به طور شفاهی امضا می کند + + + سمت ِ سر انگشتان تو پَر می کشد ارتفاع سطرهای معلق تا خواب واژه ها را در هم بریزد + + + شکستن شاخه در فکرهای من رویش درخت در صدای تو دیده می شود از سویی که نمی شناسم + + + هجرت واژه ها میان گیسوان بلقیس پراکنده می شود وقتی ترس در نفس های بسته می روید + + +
نبض آب را شماره می کند طلوع سپیده پشت شقایق اینک ، حکایت پاییزو طالع بلند نرگس ها روی کتیبه می نشیند هنگامه ی سقوط ستاره + + + اختران سوخته پَر بی بهره از تبسم آفتاب در باور آسمان می نشیند و سیلاب در هم آب با طرح ساده روی پوست بهار می ریزد + + + البرز آب کنار صخره هنگامه ی سقوط پرستو در آب آشوب می شود در فاصله ی دو دیده آن گاه ، هزار آینه روی سنگ از نفس می افتد + + + به هیات افراشته ترین نام در تکاپوی پرواز پرتاب از دهان تو می شود الفبای نخستین روی کتیبه های بی نشان + + + بگو باران از کدام سمت گیسوان تو را خیس می کند که تمام نسترن ها سمت چپ نگاه تو از هوش می روند + + + تا حس خزر در پیراهن تو می نشیند باد های بی جهت هجای هستی را پراکنده می کند روی سلطنت آب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:32 توسط منصور خورشیدی |
|
|
هزار نکته ی باریک
منصور خورشیدی تو سرنوشت کدام از کتاب جهانی که شانه های تو از افق خالی است
خیلی جوان بودیم که با هم آشنا شدیم ، زمینه ی آشنایی شعر بود . آن قدر جستجو کردیم ورق زدیم خواندیم تا مانیفست " شعر محض " را نوشتیم . چهار شماره در یک سال با نام " پرسه های زیبای شاعرانه "
این که چرا عرضه نکردیم بحث مفصلی دارد ! موجز تر آن که دوستان ما پیش ترمانیفست خود را عرضه کرده بودند ، ما قصد مقابله نداشتیم ، همان را پذیرفتیم و تا امروز خط برجسته ی ذهن و زبان ما است . "حجم گرایی " را می گویم .
از آن پس تا کنون پوبلیک تفکر ما شعر حجم شد ، و شعر حجم مدام تازه شدن بود . و ما در این تازگی خود را شریک کردیم . حادثه ای بزرگ در شعر امروز ما ، و تا هنوز هم .
هزار جریبی مثل دوستان دیگر ما که شاید دوست نداشته باشند نام نمی برم . هوشمند تر از این حرف ها بود برخورد حرفه ای با شعر دارد . تمام استعداد خود را به کار می گیرد تا ذهن خود را طبقه بندی نکند ، او ضد تفکر طبقه بندی شده است .
هر گز در یک نقطه متوقف نمی شود . او در تمام خط ها و نقطه ها توقف کوتاهی دارد ، وقتی به درک آن چه می خواهد برسد به سادگی عبور می کند . استقرار او تا زمانی است که به تفکری ، اندیشه ای از نوع هنر به ویژه شعر برسد . همین رسیدن ها است که او را به سمت تعالی سوق داده است .
شعر کلاسیک را خوب می شناسد ، از کودکی مشق گلستان می کرد . شاهنامه برایش می خواندند . حافظ را حفظ می کرد . حافظه ی قدرتمندش به او کمک می کرد تا همه چیز را به راحتی دریافت کند .
هزارجریبی عطش درک و دریافت های " آن " دارد . به همه ی پدیده های پیرامون خود صفت روحانی می دهد ، عزت نفسی که او را از میان زحمت و مشقت عبور می دهد . تا همه تن چشم در جستجوی آفرینش و خلق هنر بر آید . برش های ذهنی او را در نقد و نظر هایی که ازخود به جای گذاشت می توانیم مورد قضاوت قرار دهیم .
در نقد یکی از شعر های من با نام " کبوتران مرطوب " چاپ شده در " کادح " سال 72 بود که " رویایی " به حرف آمد : " سازگاری هایی در سرشتن شعر " تامل هوشمندانه ی هزارجریبی بر آن قطعه از شعر شما بود . ایشان برای من تصویر کسی را دارد که از خود و در خود توقع اصالت دارد . برای خواننده البته جالب تر می شد که با تامل بیشتر نگاهی به نگاه منتقدان دیگر می کرد . یا در صدر مقاله اشاره ای به این مبادله می شد . چون هنر خواندن همان قدر در نوشته اثر دارد که هنر نوشتن . "
نگاه عمیق و دقیق هزار به " لبریخته ها " ی رویایی چاپ شده در " از حاشیه تا متن " جای بحث دیگری را باز می کند ! زیرا ایشان هم " هنر خواندن را می داند و هم هنر نوشتن را "
البته نقد و نظر های او در طول این همه سال کم نیستند . اجازه ندارم تا نام مستعار او را ، از گذشته تا امروزکه پای نقد ها و مقاله ها می گذارد بیان کنم . همان مقدار انگشت شمار که با نام خود در نقد کتاب " لبریخته ها" ی رویایی ، " نرگس فردا"ی علی پور ، از فکر های با تو " ی خورشیدی ، " ماه ، حلقه ی بی انگشت " میثم ریاحی ، پگاه احمدی ، م-موید ، رستم اله مرادی و در گذشته بیژن الهی ، فیروز ناجی، نجدی ، رادمنش و دیگران از خود به جای گذاشت . کافی است که سبک نگارش و شناخت او را از شعر بیشتر درک کنیم .
در محافل ادبی و دانشگاهی و حتی داوریِِِ شعر در جشنواره ها ، نقطه نظر های او زبانزد اهل هنر و شعر است . هزار، سینما را خوب می شناسد و در چند کار سینمایی مشاور ارزنده ای برای ارتقای فیلم و فیلمنامه نویسی بود .
حشر و نشر او با کارگردان های بزرگ و برجسته ی سینمای ایران ، صاعقه ای در کار فیلم سازی محسوب می شود . او در شناخت خط و نقاشی نیز توانمندی حیرت انگیز دارد .
جهان روحانی او در زمینه ی عرفان نظری بحث دیگری است که نشان می دهد . عرفان اسلامی را خوب می شناسد . و در این طلوع درخشان طالع بلندی دارد در زمینه ی درک فلسفه از نوع" اشراق سهروردی " و از نمونه های خوب فلسفه ی غرب " هوسرل " ، گره زدن دو تفکر از دو نقطه ی جهان که نتیجه چهل سال تلاش متفکرانه او است .
در این میان عروج " مقداد " موجب شد تا زمینه سیر و سلوک او به عرفان عملی کشانده شود . اگر چه زمینه ی چنین حرکتی را سال ها پیش در خود ذخیره کرده بود . منش هزار در جهان روحانی الگویی مناسب برای نسل جوان محسوب می شود .
اهل کتاب را دوست دارد . و با بزرگان دین که سلوک عارفانه دارند برخوردی از نوع نزدیک دارد . در تعامل با همه هست و با هیچ کس نیست ! هر گز خود را به کسی تحمیل نکرده است . ولی همگان را با هر تفکری تحمل کرده است .
و تا امروز لحظه ای را بی بهره از تبسم آفتاب نبوده است . همیشه تلاش می کند تا سهمی از بهار را نصیب خود کند . زمان سوخته در زندگی او راه ندارد . آسمان را باور دارد ، و به تقدیر تن می دهد و گاهی به آن پهلو می زند !
بی هراس از سیاهی راه ذوق شکفتن دارد و مدام روییدن را در خود بارور می کند . چون رشد ساقه های جوان را باور دارد. در ذکر مدام است و در گردش سریع خود و در سیر و سفر ها ، دایره های دگر می زند . و زمان رفته و نیامده را در ارتفاع نگاه خود تفسیر می کند .
عطش نسل جوان امروز را به روز در برابر هنر و زیباشناسی شعر قرار می دهد . تا به نگاه آن ها وسعت ببخشد . و مدام شکل درهم هوا را مرور خیلی جوان بودیم که با هم آشنا شدیم ، زمینه ی آشنایی شعر بود . آن قدر جستجو کردیم ورق زدیم خواندیم تا مانیفست " شعر محض " را نوشتیم . چهار شماره در یک سال با نام " پرسه های زیبای شاعرانه "
این که چرا عرضه نکردیم بحث مفصلی دارد ! موجز تر آن که دوستان ما پیش ترمانیفست خود را عرضه کرده بودند ، ما قصد مقابله نداشتیم ، همان را پذیرفتیم و تا امروز خط برجسته ی ذهن و زبان ما است . "حجم گرایی " را می گویم .
از آن پس تا کنون پوبلیک تفکر ما شعر حجم شد ، و شعر حجم مدام تازه شدن بود . و ما در این تازگی خود را شریک کردیم . حادثه ای بزرگ در شعر امروز ما ، و تا هنوز هم .
هزار جریبی مثل دوستان دیگر ما که شاید دوست نداشته باشند نام نمی برم . هوشمند تر از این حرف ها بود برخورد حرفه ای با شعر دارد . تمام استعداد خود را به کار می گیرد تا ذهن خود را طبقه بندی نکند ، او ضد تفکر طبقه بندی شده است .
هر گز در یک نقطه متوقف نمی شود . او در تمام خط ها و نقطه ها توقف کوتاهی دارد ، وقتی به درک آن چه می خواهد برسد به سادگی عبور می کند . استقرار او تا زمانی است که به تفکری ، اندیشه ای از نوع هنر به ویژه شعر برسد . همین رسیدن ها است که او را به سمت تعالی سوق داده است .
شعر کلاسیک را خوب می شناسد ، از کودکی مشق گلستان می کرد . شاهنامه برایش می خواندند . حافظ را حفظ می کرد . حافظه ی قدرتمندش به او کمک می کرد تا همه چیز را به راحتی دریافت کند .
هزارجریبی عطش درک و دریافت های " آن " دارد . به همه ی پدیده های پیرامون خود صفت روحانی می دهد ، عزت نفسی که او را از میان زحمت و مشقت عبور می دهد . تا همه تن چشم در جستجوی آفرینش و خلق هنر بر آید . برش های ذهنی او را در نقد و نظر هایی که ازخود به جای گذاشت می توانیم مورد قضاوت قرار دهیم .
در نقد یکی از شعر های من با نام " کبوتران مرطوب " چاپ شده در " کادح " سال 72 بود که " رویایی " به حرف آمد : " سازگاری هایی در سرشتن شعر " تامل هوشمندانه ی هزارجریبی بر آن قطعه از شعر شما بود . ایشان برای من تصویر کسی را دارد که از خود و در خود توقع اصالت دارد . برای خواننده البته جالب تر می شد که با تامل بیشتر نگاهی به نگاه منتقدان دیگر می کرد . یا در صدر مقاله اشاره ای به این مبادله می شد . چون هنر خواندن همان قدر در نوشته اثر دارد که هنر نوشتن . "
نگاه عمیق و دقیق هزار به " لبریخته ها " ی رویایی چاپ شده در " از حاشیه تا متن " جای بحث دیگری را باز می کند ! زیرا ایشان هم " هنر خواندن را می داند و هم هنر نوشتن را "
البته نقد و نظر های او در طول این همه سال کم نیستند . اجازه ندارم تا نام مستعار او را ، از گذشته تا امروزکه پای نقد ها و مقاله ها می گذارد بیان کنم . همان مقدار انگشت شمار که با نام خود در نقد کتاب " لبریخته ها" ی رویایی ، " نرگس فردا"ی علی پور ، از فکر های با تو " ی خورشیدی ، " ماه ، حلقه ی بی انگشت " میثم ریاحی ، پگاه احمدی ، م-موید ، رستم اله مرادی و در گذشته بیژن الهی ، فیروز ناجی، نجدی ، رادمنش و دیگران از خود به جای گذاشت . کافی است که سبک نگارش و شناخت او را از شعر بیشتر درک کنیم .
در محافل ادبی و دانشگاهی و حتی داوریِِِ شعر در جشنواره ها ، نقطه نظر های او زبانزد اهل هنر و شعر است . هزار، سینما را خوب می شناسد و در چند کار سینمایی مشاور ارزنده ای برای ارتقای فیلم و فیلمنامه نویسی بود .
حشر و نشر او با کارگردان های بزرگ و برجسته ی سینمای ایران ، صاعقه ای در کار فیلم سازی محسوب می شود . او در شناخت خط و نقاشی نیز توانمندی حیرت انگیز دارد .
جهان روحانی او در زمینه ی عرفان نظری بحث دیگری است که نشان می دهد . عرفان اسلامی را خوب می شناسد . و در این طلوع درخشان طالع بلندی دارد در زمینه ی درک فلسفه از نوع" اشراق سهروردی " و از نمونه های خوب فلسفه ی غرب " هوسرل " ، گره زدن دو تفکر از دو نقطه ی جهان که نتیجه چهل سال تلاش متفکرانه او است .
در این میان عروج " مقداد " موجب شد تا زمینه سیر و سلوک او به عرفان عملی کشانده شود . اگر چه زمینه ی چنین حرکتی را سال ها پیش در خود ذخیره کرده بود . منش هزار در جهان روحانی الگویی مناسب برای نسل جوان محسوب می شود .
اهل کتاب را دوست دارد . و با بزرگان دین که سلوک عارفانه دارند برخوردی از نوع نزدیک دارد . در تعامل با همه هست و با هیچ کس نیست ! هر گز خود را به کسی تحمیل نکرده است . ولی همگان را با هر تفکری تحمل کرده است .
و تا امروز لحظه ای را بی بهره از تبسم آفتاب نبوده است . همیشه تلاش می کند تا سهمی از بهار را نصیب خود کند . زمان سوخته در زندگی او راه ندارد . آسمان را باور دارد ، و به تقدیر تن می دهد و گاهی به آن پهلو می زند !
بی هراس از سیاهی راه ذوق شکفتن دارد و مدام روییدن را در خود بارور می کند . چون رشد ساقه های جوان را باور دارد. در ذکر مدام است و در گردش سریع خود و در سیر و سفر ها ، دایره های دگر می زند . و زمان رفته و نیامده را در ارتفاع نگاه خود تفسیر می کند .
عطش نسل جوان امروز را به روز در برابر هنر و زیباشناسی شعر قرار می دهد . تا به نگاه آن ها وسعت ببخشد . و مدام شکل درهم می کند تا مست نگاه پرنده برای پرواز شود .
تو آن پرنده ای رقم سومین با تب شدید در استخوانت که روی صخره ی ساکت شتاب آب را سجده می کنی
منبع : مجله ی ادبی پیاده رو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:34 توسط منصور خورشیدی |
|
|
حضور منصور خورشیدی در دانشگاه
بخشی از یک گفت و گو
آن ها که تصور می کردند " شعر حجم " پس از سه دهه به حاشیه رانده شد . اکنون می بینند که در آغاز دهه ی هشتاد از چهار سمت با چهار کتاب وارد ادبیات معاصر شد .
1- هفتاد سنگ قبر : یدالله رویایی 2- زنگوله های تنبل : هوشنگ چالنگی 3- آتش تلخ : هوشنگ بادیه نشین 4- از فکر های با تو : منصور خورشیدی
اگر چه شعر های مجموعه آثار فوق در داخل و خارج کشور و در نشریات معتبرچاپ شده اند . اینک با شمارگان وسیع تری میان مخاطبان خود راه پیدا کرده اند .
آنان که شیفته ی حجم گرایی بودند و عطش کشف این هنر زبانی را داشتند . با خواندن آثار یاد شده به همان جایی می رسند که شاعران حجم گرا رسیده اند .
حجم گرایی سبک شعر دیگر ایران است ، صفت عصر است و خطابی جهانی دارد . و شاعران حجم تصویری از اشیا نمی دهند ، منظری از علت غایی آن را نشان می دهند و جادوی عجیب واژه ها را در کارشان فراموش نمی کنند .
به بهانه ی حضور منصور خورشیدی ، شاعر و منتقد ، در دانشگاه شاهرود گفتگویی با ایشان ترتیب داده ایم .
حجم گرایی چیست و چگونه شعری است ؟
" کار کرد کلمه در فضای سه بُعدی خیال ، ادغام گوهرین خلق و تکوین شعر در سرعت های مدید ، توانایی زبان و تنوع زبانی و گسترده کردن جسارت در بیان ، و ایجاد فرم و تکنیک در فضای یک قطعه شعر ، که متناسب با زمان و مکان جلوه های حقیقی خود را بروز می دهد .
آن چه تولد این ویژگی ها را سبب می شود . انسجام ومعماری واحد های حجم گونه ی زبان در فشردگی بیان است که تقدیر ورود کلمات را در شعر رقم می زند . شما با خوانش این نوع شعر ، فرا تر از معانی موجود به درک روابط درونی شعر می رسید . آن گاه به گستردگی حضور نشانه ها که به وسیله ی شاعر نام گذاری شده اند ارتباط زبانی برقرار می کنید . "
چرا که زبان یک توان ذاتی و عامل تعیین کننده در شعر است . و شاعرحجم سعی می کند با آوردن کلمات کلیدی جهت گشایش بافت کلام به مخاطبان اثر در خوانش شعر کمک کند . تا شگرد عبور در کشف حجم های ذهنی را تجربه کنند . خورشیدی در پاسخ به این سئوال که : " شما چگونه به کشف کلمه در شعر می رسید " ؟ گفت :
" همیشه فکر من به سمت جذبه ها یی می رود که غافل گیرم می کند ، به طبیعت کلمه که می اندیشم فکر های من از همه سو معبری تازه باز می کند برای ورود به قلمرو شعر ، تکوین تصویر در شعر فکر مرا در مداری پرت می کند که راه رسیدن به کمال را آسان می سازد . " مقر بی قراری در فکر های من رسم رابطه هایی است که در ارتباط با عناصر فیزیکی اشیا و کشف آن در حرکت های ماورایی شکل می گیرد .
همیشه آن سوی فکر من چیزی هست که نه آن را می بینم و نه می توانم بیان کنم ولی با تلنگر یک اتفاق آن را در شعر دیدار می کنم .
جوهر حرکت در خلق و آفرینش شعر عصاره ی تفکری است که از ابتدای تن وترکیب تا هوش وقت بر محور مدور نام می چرخد تا طلیعه ی پرواز این تفکر با پای کبوتران آغاز شود و امتداد نگاه رقص بال را هنگامه ی تقطیع با هوا در طیف وسیع تری به سمت ماورا ترسیم کند .
خورشیدی در پاسخ به این سئوال که" نشانه های جدید در ترکیب های کلامی در شعر چگونه شکل می گیرد " ؟ گفت :
" سرعت تصویر در شعر حجم ، مکانیزم ذهنی شاعر را به معرفتی می رساند تا به فضای سه بُعدی شعر وسعت ببخشد . و شاعر با انتخاب همین نماد ها و نشانه ها به ریتم درونی شعر می رسد ، به انسجام کلمه در فرم ، و خلق تصویر های فضایی و به تفکر سازنده در ساختار زبان و تکنیک حجم گرایی ، حرکتی که ذهن را در رسیدن به ساختمان اثر سرعت می بخشد . "
خورشیدی در پاسخ به این سئوال که " ویژگی های شعر حجم چیست ؟
گفت : " فشردگی بیان ، خیال های سریع ، پرش های کلامی در زبان خلق تصاویر سه بُعدی ، ایجاز در ارائه ی تصویر های ماورایی ، درونی کردن رابطه ها در حوزه ی آفرینش و خلق شعر در بافت معنایی ، کار کرد کلمه در محور عمودی و تجلی معرفت برای بیان رازهای درونی به سمت تقرب و سازگاری با جهان محسوس ، مثل : طلوع یک طلیعه ی تازه برای درک و دریافت بخشی از جهان بزرگ به نفع شعر . . . " از این که وقت خود را به ما داده اید سپاسگزاریم . متشکر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:56 توسط منصور خورشیدی |
|
|
آبی ترین بلوغ علف ها
منصور خورشیدی
1 – هجای نام تو روی پوست آهو به تکه ای از نور بوسه می زند کنار شبنم و شیشه
2 – رسم ظریف دیدن در سرعت نگاه تکه های هوش را در جلوه های نام آرام می نشاند
3 – آسمان جست و جو آراسته در چشم خاک می روید با دستانی از ستاره های ناگهان روی آبی ترین بلوغ علف ها
4 – عصر تمام تنهایی پَرت می شود در سایه های سرو تا از حاشیه ی مهتاب آرام به ضیافت آب می رود
5 – این نقطه های مختصر تکه به تکه روی سنگ هوش وقت را به نبض خسته ی باد می سپارد
6 – هوای مضطرب آن سو طبیعت تن را به نور تند شقایق و حس رام علف ها ورق ورق می کرد
7 – سرشار از سپیده و باران تن به سلسله ی آفتاب می سپارم با تاج تازه ی امواج
8 – امیر کودکی کوه روی ویرانه های خاک لیلای دیگری مرده بر دار می کند
9 – سیمای درهم هوا عریان کنار لب پندار پرده را در انحنای آه نقش بر آب می کند
10 – هوش تمام علف ها جنب نیلوفران رام لبخند دشت را سپسِ زمستان مست آرام می شکند
11- تو سرنوشت کدام از کتاب جهانی که شانه های تو از افق خالی است |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:56 توسط منصور خورشیدی |
|
|
راز نهفت آفتاب منصور خورشیدی
1-به هفت پَرده از نگاه تو می افتد خسروانی عشق تا راز نهفت آفتاب در هم بریزد خیال آدم از جاذبه های مدام پُر می شود
2-تنگ حوصلگی خاک نفس تازه می کند تا رگ جان بجُنبد و جهان رنگ به تختگاه سینه بریزد
3- عطش تن با دهان طلب دشت بی وقت را در خیال آهو می نشاند تا حسرت پریدن از پلکان هفتم در حیرت مدام حدیث راه تو باشد
4-تا پَرده از هوا بگیری گردش پنهان دیده میان دل دایره می شود آن گاه ماه تمام بَدر در پیشانی تو کوتاه به غایت مقصود هلاک می شود
5-نقصان نور فتنه در اندام می اندازد تظاهر تن حرمت یگانه را بیگانه می کند اما غوغای مست در رقص خاکستر مبارک سوختن را بوسه می زند
6-تا خطبه ای به نام دل بخوانم نقش همیشه ی تابان به هفت اندام بدر جهان را به جادو بر ورق آهو می نویسد آن گاه رسول گل نیلوفر مست بوسه می شود
7-افتاده در فکر یک نگاه بِکر شناورم در هجا این جا کاش دست دیگری در من می نوشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:24 توسط منصور خورشیدی |
|
|
تکنیک کار کرد کلمه منصور خورشیدی
باز خوانی لبریخته های رویایی
اداره کردن کلمه ، تصرف و تغییر را سبب می شود که به کثرتی گسترده می رسد ، آمیختگی های فلسفه و عرفان ، فشردگی معنا در ترکیب های درونی ، خصیصه های تنین دادن و تنین گرفتن واژه ها و هجا ها که به تصویر در شعر ظرفیت های موسیقیایی بخشیده است . به خصوص ریتم ممتد حرف " ر " به همراه مصوت های بلند ، شکل صوتی و حساب شده ی فرم های سمفونیک را یاد آوری می کند . خیال بندی های تازه که در دیدار توفیق آمیز در طیفی گسترده بسیار می شود نمونه ای دیگر از تقرب استقرایی واژگان که زیر بار حکومت رویایی اداره می شود .
ادره ی تن اداره ی حرف تن حرف اداره در تن تن در اداره ی حرف نو نو می شود . لبریخته ها 95
منشور های چند وجهی فکر
موضع کلمات در برابر زمان و نظام چرخشی آن ، استعداد تازه را برای بیان دریاف های همه ی منشور های چند وجهی آما ده می کند ، تا عناصر شعری در بافت عمودی تر کیب های ساختاری را از شکل طبیعی کلمه ها ایجاد کنند . و هارمونی یکدست پدیده ها در خلق و تکوین شعر و حتی در شکل گیری قطعه دخیل هستند .
در قطعه 95 و شعر های نظیر آن در لبریخته ها ، رویکرد شاعر به جانب کلمه ها در بافت عمودی شعر است . این قطعه اگر چه محدود و روال تکرار می گیرد ، اما اتفاقی است که در شاعر می افتد و در ارتباط با کل ساختار شعر به لحاظ درونی قابل بررسی است . وقتی جغرافیای شعر از دل شاعر بر می خیزد ، در دل مخاطبان خود راه باز می کند ، فراواقعی رابطه های دو گانه بین شاعر و خواننده ی شعر انتخاب را آسان می کند . اگر چه محتوای شعر در بعضی از شعر های رویایی در هیئت فرم که واقع می شود به صورت یک پلان رمزگونه ارائه می شود و راه ارتباط بسته می شود .
سویی که نشسته در جستجوی اوی شما هفتاد تپنده ی تاریک را کاویده با سر انگشت این سو هر بار انگشت هایی دیوار های بی طی را آنسو آزرده اند لبریخته ها 169
آن چه از حقیقت شعر می آید ، عقل را به در یافت دنیای معانی اجسام منحصر می کند ، حضور معنا هایی که رازوارگی شعر رویایی را رقم می زند . حرکت اصولی به سمت تقرب استقرایی پیش می رود و زمینه ی روش شناختی شعر به شطح نزدیک می شود . شطحی که بر جان و زبان شاعر می افتد و در خیزش های افقی شعر رویایی اتفاق می افتند .
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را درهم ریخت دلتنگی ها 21 یا " وقتی صدای نیمرخ تو پر های سبزطوطی را ناقوس می کند
کلمه هایی که از سرنوشت تصویر ها انتخاب نمی شوند بلکه حضور معنا ها تقدیر ورود کلمات را در یک قطعه نشان می دهد . چرا که جهان نشانه های تازه ، در درون اشیا و روی راه ، و در روح پدیده ها قرار دارد . و شاعر سمت اندیشه ی زبان پارادوکسال عرفانی را در عرضه ی شعر از جهان اطراف به عرصه ی جلوه های مکرر می کشاند . تا معقولات قابل ادراک صورت های ذهنی خود را که از طبیعت اطراف دریافت می کند به ما بعد طبیعت گره بزند . و خواننده ی شعر با دهان سرخ به عقل سرخ " سهروردی " می رسد . و شاعر با چشم بصیرت که همان چشم معرفت است به ماورای واقعیت می رسد . و جغرافیای صورت او درهم می ریزد و حقیقت ماورایی عقل را شکار می کند تا پر های سبز طوطی را ناقوس کند .
چه شاخسار سبزی روی زبان توست وقتی نسیم سرد دهان های سرخ با شاخسار سبز تو در بازی است لبریخته ها 173
بصیرتی که معرفت زا است ، مثل چشمی در درون انسان عمل می کند و حقیقت ماورای عقل را آشکار می سازد چرا که صاحبان بصیرت جانشان نورانی است وجان ، جنبش تن است . که در " هول بزرگ بازی " اصل رابطه ها را تحکیم می بخشد ، تا نقطه ی آغاز مراحل کیفی دیگری در چشم شاعر زایش کند .
میوه های سرخ زبان تو در بازی های باد که می افتد همیشه برگ آخر بر نوک شاخسار واژه ی آرام مرگ هول بزرگ بازی افتادن . لبریخته ها 173
می بینیم که طیف های رنگ ، همرنگ و گرم وقتی همدیگر را جذب می کنند ساخت زبانی شاعر کارکرد های موجی رنگ را در طیف های گسترده می پراکند و هموار و یکدست در بازی های باد می ریزد . وقتی شعر از توسع کلمات و زبان ساخته می شود ، شاعر نیز جستجو های خود را روی عوامل نا همگون زبان تمرکز می بخشد . تا به معرفت پارادوکس های متغیر برسد . و جهت های همسو که به سمت وحدت سیر می کنند ، ملاک تعین شاعر واقع شوند .
کارکرد های عازم در شعر رویایی
منظور از کارکرد های عازم ، کلمه هایی هستند که شاعر درآغاز یک قطعه ، آن را می نشاند کارکرد ایجاز ، درک عمیق می طلبد ، ایجاز برشی است که پشت زاویه های خیال را می شکند ، و تکنیک را وسوسه می کند .
او در کجای افق گوشه می گیرد وقتی که زخم بر می دارد مثل افق که گوشه می گیرد ؟ لبریخته ها 8
چرخ صورت حاکم جنبش آسان جان میانه ی دندان لبریخته ها 20
و وقت از نبض بسته بر می خیزد و باز می شود در وقت لبزیخته ها 91
بعد در حیرت شاخه می نشیند و روی راه رفته تکان می خورد لبریخته ها 86
و راه آغاز بد از گنبد می کرد
صدایت سرگردان صدام گلوت خانه ی صداهام که می پرد با صدات لبریخته ها 45
املای وقت جمال واژه را ابدی کرد خاموش از سئوالم و شکل لغت دراز لبریخته ها 144
و تیر وقتی که می نشیند در گوشت پروازهاش ادامه ی دیگر می گیرد لبریخته ها 79
کارکرد های کلمه در نمونه های فوق ( او ، چرخ ، وقت ، بعد , راه ، صدایت ، املای وقت و تیر ) ، گستردگی تصاویر را برای مصراع های بعدی ایجاد کرده اند . خصیصه ای سرشار از جنبه های زیبایی ، تصویر پردازی " آن " در حیرت شاخه ، نبض بسته ، آغاز بد از گنبد ، جمال واژه و همچنین " جنبش آسان جان " شاعر با انتخاب کلمه برای هر قطعه ، اتفاق های نیامده را دیدار می کند . مرکزیت تماشا ، تقابل اشیا و نگاه شاعر ، کانونی که قلمروی در معبر تماشا باز می کتد . که در حرکت های درونی فقط از نگاه برمی خیزد . عوامل دیداری سمت مشاهده را با نگاه شاعر پیوند می زند تا شکل ساختاری عبارت ها با یکدیگر مالوف شوند ، انس و الفتی که در هم تنیده می شوند تا با جان شاعر تنیده شوند و حجمی معادل فضا بسازند . آزاد و رها تا در تعلق تفکری نباشد . توصیف نشود و ارجاع ناپذیر باشد تا شاعر مغلوب شرایط نشود . و رفتاری تازه به شعر ببخشد . رفتاری که شاعر در حرکت های مستمر خود ، از دیروز تا امروز به شعر بخشیده است . حیات تازه ، رشد بالنده و کوشش در جهت ادامه ی بال زدن های دیروز برای پرواز های سریع امروز ! رسم همین حرکت البته از فراز و فرود هایی برخوردار بوده که راه و رسم جدید را در ذهن باز کرده است . به هر تقدیر رویایی در " دلتنگی ها " و " لبریخته ها " و حتی " دریایی ها " حس های مشترک ، چشم انداز های نوین ، منظری از رشد ، شکل گیری پدیده ها و گردش و چرخش آن ها در سسویه های وحدت گرایی ، تا شکل و تکوین فرم های درونی پی گرفته است . و خواننده ی پیگیر را به جشن تقرب همخوانی های شکل و ساختمان در شعر هدایت کرده است
آه ، ای مسافران از دریا تا من ! از آب ها که شکل درهم امضا دارند تا من که واژه ی شکسته ی " رویا " یم و شکل روشن نامم را دارم در یایی ها 33
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:43 توسط منصور خورشیدی |
|
|
خلق فضا در فرم فاصله ها باز خوانی دلتنگی ها ی یداله رویایی منصور خورشیدی
از دور دست عمر ، تا سرزمین میلادم ، صد ها هزار فرسخ بود . با اسب های خسته که راه دراز را طوفان ضربه های سم آرند ارمغان
ضربه های دقیق سر انگشتی و تجربه های دیداری
آغاز فرم مستقل زبانی که رفتار شاعرانه را از " سرزمین میلاد " به ارمغان می آورد . و تمام تجربه های عینی خود را به تماشا می گذارد ، و از دور دست عمر شاعر به دیدن می رسد ، مشاهده ، و کشف در متن پدیده ها حقیقت آفتاب می شود ، تا فراگرد های دیدن گسترش پیدا کند . ضربه های دقیق سر انگشتی در جست و جوی آن " برادر پنهان " بدل به دیدار می شود . حس ماورایی که از احجام زمینی بر می خیزد .
آه . . . ای من ! ای برادر پنهانم ! زخم گران من را بنواز من بازگشت بی تو نتوانم دلتنگی 1
در این حرکت ، رفتن " ذکر " شاعر ، دیدن " رسالت " او و دیدار " نبوت " شاعرانه می شود . تاثیر نیرو های زاینده ی شعر که حرکت خود را به سمت آینده آغاز می کند ، و امروز همان تپش های آغازین را در کار شاعر مشاهده می کنیم .
زخم ظریف عقربه در من بود
وقتی که دایره کامل شد معماری بیابان همراه با روایت عقربه تکرار شد
من با خیال و عقربه مخلوط بودم و عقربه بر روی یک بیابان بیابان دیگری می ساخت دلتنگی 2
قلمرو تجربه های دیداری شاعر
حقیقت معرفت ، زخم ظریف زمان را با جان دایره می کند ، و شاعر به هوشی سرشار از ادراک و توانایی می رسد . و خواننده ی شعر ، شاهد گره خوردگی فرم و جوهر شعر می شود . دایره یعنی تمام و کامل ، معماری بیابان همراه دایره و زخم ظریف عقربه تکرار می شود . جراحت عقربه وقتی منتشر می شود بیابان دیگری از جراحت های بسیار می سازد . سر شاری های بیابان معماری بیابان دیگر می شود در قلمرو ادراک آدم . طی شدن کویر و آغاز کویری دیگر ، لایه های تو در توی عقربه ، کویر و بیابان ، و در همین معنا خواننده ی شعر در محاصره ی فرم واقع می شود . پس می توانیم با ایجاد ارتباط بین شعر و ذهن شاعر ، و حضور شعر در میان اشیا ، که حاصل پیوند های ذهنی شاعر با طبیعت حضوری پدیده ها است ، همخوانی ایجاد کنیم . و دریافتمان را از کلیت شعر به اجزای توامان ان گسترده کنیم ، تا به قلمرو تجربه های دیداری شاعر برسیم
دیار من همه طول راه بود و طول بودم من ، و راه بودم ، و طول راه ، که قربانی دیارم بود . دلتنگی 4 خلق فضا در فرم فاصله ها
فرم فاصله هایی که کویر مشکل را می سازند ، در فاصله ی فرم هایی می نشینند که در ارائه ی مضمون ، لذت خلق کردن و سرشتن است . و آفرینش غنای حسی که از تمنای کودکی شاعر بر می خیزد ، تا به تجربه های تکنیکی حجم برسد ، خلق فضای تازه از زمینه های بکر ، از طول راه که قربانی دیار شاعر بود .
فضا های زمینی خالی است و جاده هایی که بر خیال کودکی من حکومت می کنند به سرزمین بایری می روند که انکارشان می کند ، دیگر هیچ سرایی در طول فرسخ های سپید نمی روید دلتنگی 10
امپرسیون شعر در مشاهده های شاعر
آموختگی های ذهن که از سوی شاعر با ذات واژگان از جمله طول ، راه ، دیار و قربانی همسو می شود و امپرسیون شعر را شکل می بخشد و مشاهدات شاعر در طول راه گسترده می شود و عمق دلدیدگی وسعت پیدا می کند ، و خود شاعر طول راه می شود و راه می شود ! و اندیشه ی شاعر آفرینش های خود را در طول و در ارتباط با راه تحول می بخشد و هر چه دامنه ی تخیل شاعرانه گسترش پیدا می کند ، هماهنگی بین محور ها ( طول ، عرض و ارتفاع ) در شعر بیشتر می شود . تصاویری که علل و عوامل فضا زیستی شاعر را در بر دارد و با گسترده ترین جنبه های تکنیکی در فرم و عناصر خیال تکوین پیدا می کند .
وقتی که صبح ، فاصله ی دست و پلک بود - صحرا پر از سپیده دم می شد با حرف های مشروط با مکث های لحظه به لحظه با دست های من ، دلتنگی 5
پیله ی پنهان شعر
جادوی زبان ، قدرت کلمه ، تولد ریتم درونی قطعه و جاذبه های حیرت آور معرفت در پیله ی پنهان شعر ، امکان تعبیر پذیری شعر را برای مخاطبان خود فراهم می کند .
در چتر های بسته دلتنگی است باران بی علامت ، بی پیغام ، هوش بلند ساختمان ها را به بوی خاک تازه ، سوغات می کند و کاخ ها و کنگره ها ناگاه در عطر کاهگل ، همه غش می کنند . . . . . . . . . باران شستشو افسوس در چتر های بسته جاریست دلتنگی 7
دید شاعر ، فرم محض را ، نه یک آرمان ذهنی در عنصر خیال ، بلکه با بیان تجسمی زیباشناسانه ، عناصر شکل گرفته از زبان را هدف قرار می دهد . خود شاعر معتقد است که : " فرم برای شاعر تکوین یک حادثه است . " مسائل شعر – از سکوی سرخ -
و فرم در شعر موضوع بسیاری از خلاقیت ها ی هنری است . که هویت خود را نشان می دهد .
و ما میان شن های مستعمل و چیز های بی ارزش می رفتیم . . . . . . . وقتی که ترس نامش را گفت ، از ترس مست گشتیم و از هزار پاشنه ، ناگاه مد عظیم زهر بالا آمد . . . دلتنگی 10
از ترس مست گشتیم
ترس زیبا می شود ، عکس دانسته های ما که باید وحشت باشد ! احمد رضا احمدی می گوید " نوشتم وحشت ، وحشت آمد " در صورتی که زایش کلمه ی بعد از ترس در شعر رویایی مهربانی است . و در تعقیب مقصود به جای ترس مست می شویم ، با جادوی واژه ها در شعر رویایی این گونه دیدار می کنیم ، دیداری که سمت زیبای خود را در ذهن رویایی باز کرده است .
زیرا من از بلندی های مناجات افتاده ام دلتنگی 5
به جای افتادن از بلندی های کلدسته ها و یا مناره های بلند ، بلند تر از هر دو طول بلند مناجات است ، که فقط انسان های فرزانه که به سوی حقیقت یگانه ، به معرفت آزمون های تجربی طول راه رسیده اند می افتند . ورویایی می افتد که : " تصویری از اشیا نمی دهد بلکه منظری از علت غایی آن ها را می سازد " " چیز دیگری در تو با من می افتد . " دلتنگی 2 قدرت جادویی کلمه
رویایی در " سکوی سرخ " می گوید : " من با کلمه هایی که برای شعر می فرستم تمام خودم را می فرستم " از این بیان رویایی می توان استنباط کرد که کلمه هم از نظر معنایی و هم از نظر شکل ظاهری و رنگ پذیری اگر در جای خود و درست انتخاب شود مفهومی تازه دارد . چرا که شاعر معتقد است
" هیچ قدرتی در تاریخ به پای قدرت کلمه نمی رسد . " وقتی سرشت کلمه با سرنوشت شاعر یکی می شود ، باید اسرار کلمات در شعر که عوامل سازنده ی تصویر نیز هست دقت بیشتری کنیم .
و باد ، وقتی که به شاخه اشتباه می آموخت وقتی که پرنده در میان باد گهواره ی اشتباه را می جنباند پرتاب میان دست های من پنهان می شد اندیشه که می کردم از سنگ در دست من ارتباط پنهان می شد در دست من – آشیانه ی پرتاب – پرتاب که ارتباط بود – اندیشه که می کردم وقتی از سنگ دلتنگی 14
حضور دایره وار فرم
پرتاب پنهان میان دست ها ، وقتی که اندیشه بر سطح سنگ منتشر می شود و دست ها سکوی پرتاب و آغاز اولین معرفت های نایاب برای ارتباط از سکوی فکر می شود . با پرنده و باد ، و شهادت بال برای پرواز و خواننده ی شعر با تانی بیشتر به این دریافت می رسد که : اندیشه ی سنگ چگونه به آدمی ادراک می آموزد ؟ در حول همین دریاف ها – جان - جوهر مجرد در عبور از سنگ چگونه تمنای پرتاب را آشنای ذهن مخاطب می کند ؟ آیا جریان باد نَفَس شاعر نیست که به سنگ اندیشه را می آموزد ؟ تا زمزمه ی نهان آن را درک کند ، و اندیشه ی کمال طلب شاعر نیست که به سنگ سیر به سوی معرفت های پنهان در فاصله ی معین را نشان می دهد ؟
سطح سنگ یا صخره و ستاره و انسان
شاعر در سبک آفرینش های ذهنی خود ، از لایه های بیرونی اجسام ، از سطح سنگ به جوهر سنگ می رسد . تا با جهان درونی اشیا هماهنگی و تناسب سیستماتیک برقرار کند ، تا واکنش های معنایی در این نماد ، نمود پیدا کند . و به گفتگوی واحد بدل شود . آن گاه به قول احمد میر احسان ( راحا محمد سینا ) : " صدایی از فراسو در برسو تنین می اندازد ، و ما را به ریشه های صخره و ستاره و انسان فرا می خواند . "
در گفتگوی ما فنجان تو کوهستانی است وقتی که به بوسه های تو نما می بخشد وقتی که بوسه های ما نما می گیرند چشمان تو روح هندسی شان را در کوهستان پنهان می سازند
چشمان تو روح هندسی دارند وقتی که فنجان تو کوهستانی است و بوسه که از کنار دست چپ تو می افتد می افتد در دهان راست من
در گفتگوی ما -آن دم که نگاه صخره در نگاه پَر – می ماند او ضلع مربع پریدن را می داند دلتنگی 16
تکوین واژه ها در نمای رابطه ها
وقتی که بوسه ها نمای رابطه هایی می شوند تا چشم روح هندسی- فضایی شان را در نگاه کوهستان پنهان سازند ، تکوین واژه ها پی بنای ساختمانی قطعه ی شانزده دلتنگی ها می شوند . خواننده ی حرفه ای شعر با اضلاع پریدن و حس پرواز آشنا است و حتی قلمرو پرواز را می داند ، اما برای اندازه گیری روح شاعر در این بلند پروازی و در قلمرو بیکران پرواز باید ضابطه های تعیین کننده ی شعر را شناخت . فرم ، عنصر خیال ، تداوم موضوع ، ریتم داخلی قطعات و مهم ترین جلوه ی هنر ، تصویر را ، و حتی محتوای حماسی دلتنگی ها را با فضای نا محدود که زاده ی معرفت های درونی است باید در رفتار شاعرانه جست و جو کرد . و همان تمایلات حجم گونه " دریایی " ها را ، در خلق تصاویر و تجمع ناگهانی تصویر ها ، که با مکانیز هایی از مناظر فرم ، برای ایجاد تشکل های سریع ، که طرح دلتنگی ها را سبب مس شود ، تا منظری از "علت غایی " در منظر نگاه ما بنشیند و لبریزی زبان شاعر دریایی ها به دلتنگی ها و سپس به لبریخته ها برسد . فراگرد های تازه ای از تحول در حرکت از طول و ستیهنده با درک متظاهر از پدیده ها و رسیدن به ادراک محض و معرفت پنهان .
در گفتگوی ما فنجان تو کوهستانی است وقتی که به بوسه های تو نما می بخشد وقتی که بوسه های ما نما می گیرند دلتنگی 16
پلی بین کلمه و ذهن شاعر و سرشتن شعر بسته می شود . حاصل این پیوند با نشانه هایی که در شعر می آید معرفت حضور پیدا می کند .
وقتی که بوسه های ما نما می گیرند
فاصله ی بین بوسه و نمای بوسه ، که مثل نام ، نمایی از تکان لب می شود . کارکرد فرم در کوهستان ، ارتفاع آن و نگاه سنگین صخره که سبک می شود تا اضلاع پریدن را خلق کند .
از سطح سنگ تو زمزمه ی باد نهان بودی تو دانش آفتاب گشتی کز سطح سنگ میراث دره هایت را با زمزمه ی نهان باد می بردم
با زمزمه ی نهان باد من سطح سنگ می شدم که آرزوی شکاف برداشتن از نیروی پنهانی یک گیاه را می مردم دلتنگی ۱۵
مکانیزم خلق و معرفت حضور
میراث ذره هایی که با زمزمه ی نهان باد همراه می شود ، معرفت حضور پیدا می کند ، مکانیسم های خلق شده در کلمه های سنگ ، شکاف ،گیاه و رویش گیاه از دل سنگ . و این همه آیا ارتباط پیدا و پنهان عرفان نیست که در نگاه شاعر شکل شکار لحظه های –آن – می شود ؟ سر فصل های تازه ای از حضور معرفت ها که در جهان ماورایی شعر ، ما را به واقعیت دعوت می کند . این حرکت اگر چه از کویر ، از محدوده ی تنگ جغرافیا آغاز می شود ، ولی از طریق تصاویر و خلق فضایی تازه در جایگاه بیکران شعر اقامت می کند ، و این جا علاوه بر شعر خود شاعر نیز ارتفاع می گیرد .
دلتنگی ها در ارتباط با حیات شاعر است که سیستم سازه های آن – زبان و سبک – بر آن بنا استوار می شود ، رفتاری که شاعر با تصویر دارد و آن را داربست ساختمانی یک قطعه می کند . رفتاری که شاعر با فرم دارد ، مثل معماری که رسم ساختمان می کند . پی بنای ساختمان رفیع دلتنگی ها ریخته می شود و در منزلت نگاه شاعر ، از راه فرم ، تصویر ، ریتم درونی ، وزن و کلمه در قطعه می نشیند . تا شعر به تکوین نوین برسد .
با زمزمه ی نهان باد من سطح سنگ می شدم که آرزوی شکاف برداشتن از نیروی پنهانی یک گیاه را می مردم دلتنگی 15 کشف اضداد
شکافی که در سطخ سنگ ایجاد می شود شاعر کشف اضداد می کند ، میان سکون و حرکت ، آرزوی شاعر از سطح ساکن سنگ بدل به دینامیسم حرکت از گیاه می شود . عوامل سازنده ی شعر را همزاد ذهنی مخاطبان خود می کند . بر خورد حرفه ای با کلمه در یک اثر هنری مثل زمزمه ی باد نهان و زمزمه ی نهاد باد . هر طور که خوانده شود ، در هر صورت باد غریو دارد ، فریاد دارد ، در حرکت های سریع طوفان می شود و چرا در این شعر باد زمزمه ی نهان دارد ؟ و چرا در محور کلی شعر ، شاعر سطح سنگ می شود ؟ مگرسنگ بایر نیست ؟ با یک تاریخ آرزو اگر سطح سنگ شکاف بر دارد ! وگیاه را برویاند ! و بعد مردن .
" از جمادی مردم و نامی شدم " رگه هایی که در پیکره و اندام همین مصراع از شعر مولوی مستتر است . ترکیب بندی اصلی شعر رویایی نیز از نظر معنایی بر این اساس است . ما در این قطعه از شعر رویایی با عوامل زیر رو به رو می شویم . گره خوردگی تصاویر و از جا کنده شدن ، وفاداری متناسب با کلمات جهت تاسیسات زبانی ، الفت های مدید میان اشیا ، برش های متوالی ، رفتار کائناتی شاعر با دایره های پر از رنگ ، ذهن دیداری در عصر دلپذیری طوفان . مگر طوفان ضد دلپذیری نیست ؟ اگر هست قاعده های معمول هست که درهم ریختگی اشیا را سبب می شود . چرخش عقزبه های ظریف معرفت های ذهن ، مثل خم شدن آب روی هم که توالی امواج را سبب مس شود و خاکستری در رقص آتش هر دم جزیره می ریزد . آیا این دلپذیر نیست ؟ ! پس زمزمه ی باد نهان دلپذیر است .
و مرغ اول جهان ناگاه وقتی که کویر مشکل را از فاصله ساختند فریادی سخت برکشید و سمت شن ها را آشفت فریاد میان آب افتاد و آب با زمزمه تار های صوتی را لرزاند و حافظه ی قنات را باد آزرد وقتی که تار های صوتی در گوشت آب می لرزید دلتنگی 17
بعد التحریر : نقد بعدی " کارکرد کلمه در شعر رویایی " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:37 توسط منصور خورشیدی |
|
|
شماره یازدهم مجله نوشتا منتشر شد شماره یازدهم مجله نوشتا ویژه مرداد ماه 88 چاپ شد. در این شماره آثاری از پرویز اسلامپور- آرش جودکی – یدالله رویایی – بهاره رضایی – لیلا صادقی – امید قهرمان – محسن مخملباف و... به چاپ رسیده است. شماره های گذشته این مجله در پایگاه الکترونیکی www.neveshta.org قابل برداشت است. بخشی از مقاله رویایی در این شماره نوشتا را با هم می خوانیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:36 توسط منصور خورشیدی |
|
|
توصیف ساختگرایی زبان در رمان " خیابان بهار. . . "
رمان : خیابان بهار آبی بود
نویسنده : حسین آتش پرور
نشر : گل آذین – 1384
منصور خورشیدی
دگردیسی زبان
آتش پرور نویسنده ای سخت کوش ، پرشور و مجذوب ادبیات داستانی واقع گرا با پشتکاربیش از سه دهه داستان نویسی در ایران ،
او سیر حوادث داستان را در کنترل خود دارد . چون با نماد های موجود در آن کاملا آشنا است . شخصیت های عادی و غیر عادی را به درستی از هم متمایز می کند فضای درونی رمان " خیابان بهار " بسیار گسترده است . چون نویسنده در طول تمامی این سال ها با آن درگیر بوده است .
برای رسیدن به درک سریع این رمان باید با تضاد های موجود درون متن هم صدا شویم و تنش های آن را به درستی درک کنیم .
" نبودن باران مصیبت است مادر . " – کتاب فارسی اَم را باز کردم هرچه ورق زدم مصیبتی ندیدم . –
به همان اندازه که نویسنده مشاهدات و تجربیات خود را در معرض دید مخاطب قرار داده است . تلاش کنیم در خوانش این رمان به سبک آراسته و پیراسته ی او خود را سهیم کنیم .
در بررسی و تحلیل هر یک از فصل های دوازده گانه ی این رمان بزرگ باید سعی کنیم تا آن را به عنوان یک پیکر واحد مورد قضاوت قرار دهیم .
همه ی اجزای داستان در این سه دفتر بسیار منسجم و دارای ساختار واحد هستند . با قدری تاَمل در مورد عناصر داستانی ابتدا باید متن را خوب بخوانیم . زندگی سخت و طاقت فرسای محیط خشکسالی را که یکی از عوامل موثر در شکل گیری کل رمان محسوب می شود حس کنیم .
در حقیقت به جهان ذهنی و عینی نویسنده که در خود متن نهفته است برسیم .
عقاید ، منش ها و دید گاه اخلاقی شحصیت ها بر گرفته از محیطی است ، که نویسنده سال ها با آن درگیر بوده است . زیر ساخت این رمان بیشتر نمادین و استعاری است .
- چشم های مردم در انتظار باران رو به آسمان خشکیده بود . – اما – دِه زیر باران ملخ دفن شده بود . –
در عبارت کوتاه ، مفاهیم بزرگی وجود دارد . که مخاطب را به تاَمل وادار می کند .
- تو باران را دوست داری پری -
این اثر بازتاب زندگی مولف تلقی می شود . که سال ها به انتظار باران چشم به آسمان دوخته است . در ترک های موازی و حجم گونه ی زمین نیز می توان به نگاه نویسنده راه پیدا کرد .
در مفهومی دیگر این اثر به صورت مجازی به نوزاد تازه زاد ، در جهان مستور اشاره دارد . که باید منتظر ظهور و بروز آن باشیم . نوزادی که روح اثر در آن جاری است .
- به صحرا شدم عشق باریده بود . –
اگر روی واکنش شخصی نویسنده متمرکز شویم در مفهوم مجازی به یک پدیده ی ذهنی و صوری می رسیم که از سطح به عمق رمان راه پیدا کرده است .
رمان از انسان می گوید و از جهانی که انسان جان خود را در گرو زمین برای روئیدن و سبز شدن قرار داده است . سبک نگارش داستان در عین سادگی ، اندکی دشوار است . دشوار از آن جهت که درک درست جغرافیای متن رامخاطب دور از این محیط به سختی درک می کند .
- رو به سمت گناباد چشم گرداندم ، بیابان بود و هوای راکد و سراب ، شبح بی رنگ و درهم گناباد در گرما چُرت می زد . –
بحث پیرامون ساخت رمان در منطقه ی گناباد از جمله " دیسفان " سنگین جلوه می کند . اما برای کسی که تمام عمر خود را در آن به بزرگی رسانده ، آسان به نظر می رسد .
سنگینی رنج زندگی در آن محیط گرم و خشک برای کسی که به درک آن منطقه ی کم باران نرسیده است ، غیر قابل فهم است .
در بررسی جزئیات این اثر نمونه خواهم داد که چین پیشانی یا تَرَکِ دست و پای یک پیر مرد چه اندازه رنج زندگی در آن محیط را برابر ما قرار خواهد داد . با این حال ، صبور و سنگین ، تن به سختی می دهند . اما ساده و راحت زندگی می کنند .
اگر چه نویسنده ، قهرمان اصلی و فرعی رمان خود را آن چنان توصیف کرده است که زندگی را نه زحمت که رحمت آسمان در زمین می دانند .
" یک لحظه چشم هایت را ببند . پدر را به یاد آر که از خستگی پشت اَش را به کوه تکیه داده و پایش را به کویر دراز کرده ،"
توصیف تفاوت ها و تنش های اجتما یی و فردی به شکل روشن و صریح در تمامی فصل های کتاب منعکس است .
نویسنده از موقعیت های عادی با واقعیت های زمینی و این جهانی به درستی بهره برده و احساسات شخصیت های داستان را به طرز بسیار موثر به خواننده منتقل کرده است . پدر همشه می گفت : " در این جا یک روز طوفان ملخ حرف می زند ، یک روز سیل و طاعون و وبا ، درخت و آب هم قرن ها حرف زده اند . " مادر سرفه کرد و سر جنباند " از اول پیشانی ما سیاه بود ."
آتش پرور ، فشار های عاطفی و شخصی ناشی از خلق موقعیت را با بیان ساده نشان داده است . – مادر همیشه عادت دارد که تسبیح بگرداند و دعا کند . – " و من هیچ وقت نتوانستم آن سر جنباندن و به پیشانی زدن و اشک ریختن مادر را در هیچ کاغذی بنویسم ."
رمان در تمامی ابعاد خود روی اندیشه و ذهن شخصیت ها به اندازه ی دانش و تفکر آن ها تمرکز کرده است . رسیدن مادر به دهکده ی کوچکی مثل " کا خک " اطلاعات مستند در اختیار مخاطب می گذارد . تا با در یافت روان شناختی در خصوص کمبود آب و حضور سراب بیشتر فکر کند .
- چشم های وحشت زده ی مادر که انگار به هیچ جا نبود ، رو به کا خک بود . مادر گفت : " مثل این که زمین راه می رود . " دیگر چیزی نگفت –
در سکوت مادر حرف هایی نهفته است . که رنج نویسنده را مضاعف و او را وادار به واکنش می کند ، تا ارام خود را به مادر بچسباند .
عکس العمل شگفت انگیز این واکنش آهنگ کلام اورا به سمت حیرت و سکوت کشا ند .تاتضاد دنیای پیرامون خود را برابر مخاطب عرضه کند .
" برای با با یت بنویس که دو باره مثل اسب بی سوار ، مهار گسیخته ریختند و تمام صحرا را خوردند . " و – امنیه ی زابلی با قنداق تفنگ به چانه ی پدر می کوبد : " باز بلوا راه انداختی گدا "
مادر که سمبل رهایی و آزادی از رنج است ، در میان محیط تنگ و محدود " دیسفان " به دنبال مکان باز و گسترده ای است که بتواند عوامل نگرن کننده را از خود و دیگران دور سازد . چشم هایش را می بندد و فکر می کند آن گاه می گوید :
- قلعه برای همین روز هاست پسرم ،برای زمانی که تاریکی به دِه حمله می کند . –
این جاست که می گویم یافتن تضاد در متن قدری دشوار به نظر می رسد ! پناه بردن به قلعه به جای رهایی و حرکت به سمت گستره ی باز زمین - پا رادوکس بسیار زیبا – گذر از دل نقب های تنگ وتاریک برای رَستن و رها شدن ، پس آن وسعت بی انتها در کجا به چشم خواهد امد ! نگاهمان را به کدام سمت هدایت کنیم که :
- آن ملخ کشیده ی سوار بر اسب جلوی چشم های نویسنده شروع به خوردن " دیسفان " کرد . " کا خک و گناباد " را هم خورده بود ، آبادی دیگری هم نمانده بود ، تا چشم کار می کرد کویر بود و بیابان ملخ ، همان ملخ کشیده . –
گره ی عاطفی آزار دهنده ای که ویژگی کل این رمان است میزان پیوند و نزدیکی مادر و پسر را نشان می دهد که پسر در عین نیاز به آزادی و بریدن از همه ی تعلقات ، سر انجام آن را بسیار دشوار می بیند .
- بی دل و دماغ راه افتا د ، دو آدم بدون حرف و بدون سایه –
برداشت بنیادین از مضمون این رمان فقر و بیکاری و رنج و کم آبی ، حرف دیگر بخل آسمان بر زمین که در معنا ی مجازی به مردم زمین اطلاق می شود . که آن ها را گرفتار سختی و درماندگی و نا توانی برای ادامه حیات کرده است .
تلاش من این است که با مرتبط ساختن جزئیات بسیاز ریز که نویسنده روی آن ها تاکید بیشتری داشته است به برداشتی جامع و بالنده در این رمان برسم .
اگر چه شیوه ی گسترش حوادث نمی تواند عمق این درد را بیان کند اما می تواند مخاطب را به درک درستی از نوع زندگی و کار مردم این نواحی برساند .
نویسنده عناد طبیعت را با همه ی خشونت که در جای جای عبارت آمده به شکل عینی و ذهنی ، استعاری و مجازی به تصویر کشیده است . و بر جنبه های مادی که بخش بزرگی از تلاش روز مره برای کسب روزی قلمداد می شود معیار مشخص و سنجیده ای را برابر خواننده قرار داده است .
شخصیت های رمان که حسب محل اقامت گناباد " دیسفان " و موقعیت اجتماعی و خانوادگی تعریف و معرفی می شوند . در حقیقت بخش بزرگی از اجتماع بزرگ تری که با فقر دست به گریبان هستند . و بی بهره از مواهب طبیعی و مزایای اجتماعی هم چنان به زندگی خود ادامه می دهند . و امید خود را یک لحظه از دست نمی دهند .
حتا مردانی که به خاطر کمبود مادی قدرت ازدواج ندارند و زنان نیز برای یافتن شریک زندگی از اقبال خوبی بهره مند نیستند .
و رنج مضاعف از آن راوی داستان است . که به عنوان معلم نمی تواند به درستی ایفای نقش کند ، معلمی که با همه ی درد در میان مردم زندگی می کند . بسیار دقیق و منظم می خواهد همه چیز را به دلخواه ببیند . ناگهان می بیند !
" زمین جلوی چشم مان به پرواز در آمد . ملخ به رنگ خاک بود و خاک حرکت می کرد . تمام اهل دِه آمده بودند . هر کس ، هر چه توانسته بود ، با خود بر داشته بود . "
اما طبیعت بر خلاف انتظار جریان زندگی را دگرگون جلوه می دهد . در این جا همه چیز به سمت نیستی حرکت می کند ! حاک حرکت می کند . و هدف در این میان گم می شود . و تجسم واقعی زندگی در ذهن نویسنده بدل به هیچ می شود .
انسان ها با همه ی تلاش تن به طبیعت می دهند و تسلیم حوادث هستند . در این میان تمام حواس مادر در جشم هایش جمع می شود . – وقتی به او نگاه کردم . دیدم ، مثل بچه های بازی گوشی که از چشم هایش رنگ های سبز و سرخ و زرد و بنفش ، با خنده می بارد . و این را در چشم هایش خوب دیدم . –
و کودکان نیز مشغول بازی با بادکنک ، به رنگ های متفاوت . بی هیچ حرکتی و حرفی برای سرزنش و اعتراض از زندگی ، خود را به دست سرنوشت سپرده اَند . دیگاه راوی در مورد حوادث داستان بینش مخاطب را از سطح معمول زندگی به عمیق ترین لایه های آن می کشاند . با توقف روی گفتار و رفتار شخصیت ها می توان عمق فاجعه را درک کرد .
" به کنارِ راه آب رفتم . سوز سردی می آمد و استخوان آدم یخ می زد . از کوزه مشتی آب به صورتم زدم ، هنوز هوا تاریک بود . به داخل مطبخ خزیدم و کنار دیکدان کِز کردم .-
یکی از زیبا ترین بخش های این رمان در فصل سوم با نام " کودکانه " با شکل گیری دقیق ، منسجم و شاعرانه برابر مخاطب عرضه شده است . " بوی سیب " با تکرار و تاکید بسیار فضای اطراف را پُر کرده است .
- درِ هر خانه ای که باز می شود یک سیب سرخ به دَر می آید و سلام می کند . شب سیب سرخ ، روز سیب سرخ ، در هوا سیب سرخ ، در خواب سیب سرخ -
نثری شاعرانه و از نوع آرایه های تشخیص که در حقیقت استعاره ی کنایی است که تمام بخش ششم از فصل سوم را به خود اختصاص داده است
- حالا در این آفتاب خاکستری ، درختان با شاخه های خشک ، سیب سرخی به " دیسفان " آمده و تمام اهالی را دور خودش جمع کرده ، بعد به لب تاقچه در جلوی آینه رفته و در چشم های ما نشسته است . –
جریان سیال ذهن مثل آب در رود خانه تمامی ذهن و زبان نویسنده را در گیر کرده است . به گونه ای که دفتر دوم دگردیسی زبان را به صورت نمادین به اول دفتر می کشاند . در این جا از شهری سخن می گوید که در معنای مجازی به مردم شهر اطلاق می شود .
مردمی با لب های پر از خنده ، دستانی پر از نان گرم تازه و محیطی پر از آفتاب و باران ، بدون شب . و در برابر از شهر حقیقی می گوید که ایهام آن بسیار برجسته است . شهری که از تمام کوچه های آن سیب سرخ می بارد .
شهری که باران از زمین به آسمان می بارد . نوعی تعدی که تلنگر بیداری در ذهن خواننده ی رمان محسوب می شود . سر انجام به " کوچ " می رسد .
" هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله هر که دارد سر همراهی ما بسم الله "
نویسنده با نگاهی عمیق به گفتار و کردار شخصیت های داستان ، دریافت صریح و روشن خود را در مورد عقاید و معیار های سنتی موجود در جامعه ، با احترام ابراز می کند . و با اعتنا به اصول و قواعد مرسوم می گوید :
" حالا صدای چاووش در همه جای دِه پیچیده است ،
بلند بگو و مترس از کلام با برکات که بر حبیب خدا ختم انبیا صلوات از پایین خیابان وارد مشهد شدیم چشم قافله به گنبد طلا و گلدسته ها بود که برق می زد " ناگهان صدای قافله بلند می شود .
- یا ضامن آهو ، السلام یا شاه خراسان مددی کن –
نویسنده ، وضعیت خانوادگی ، تفکر و عقیده خود و جامعه ای را مطرح می کند که توسل اساس رشد و تعالی آن ها در زندگی است .
جهت گیری راوی داستان نیز به همین صراحت از زبان شخصیت ها باز گو می شود . شاید نشاط و سرزندگی به طعنه در دیالوگ ها آمده باشد و متضاد با آن چه که در طبیعت اطراف وجود دارد .
پدر و مادر نماینده ی تمام عیار معیار های سنتی در جامعه هستند ، که با لحن کوتاه ، در برابر آن چه که آن ها را وادار به حرکت ، کوچ و کار کمرشکن می کند ابراز وجود می کنند
کلام دارای مکانیزم صریح و منظمی است که راوی به عمد ، در موقعیت های متفاوت و در شرایط خاص آن را بیان می کند .
پیوند زندگی ، روابط اجتماعی ، عواطف انسانی و دید و بازدید های خانوادگی ، همدردی با تمامی کسانی که به هر نحوی می خواهند در عبارت های کوتاه ، احساس لطیف خود را بیان کنند . در گفتگو های معمول به سادگی دریافت می شود .
زاویه ی دید حسین آتش پرور بسیار گسترده است . همه چیز را به دقت زیر نظر دارد . و از هیچ پدیده ای به سادگی عبور نمی کند . حتا خوشه های سرخ گندم که بر لب تاقچه باشد یا نور مهتاب به میدانگاهی بزرگ رسیده باشد .
" دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور "
حسن تعلیل بیت در حقیقت تن به تقدیر سپردن است . که نویسنده در اوج زیبایی به آن می پردازد . به ویژه در فصل نهم " آواز باران " و فصل دوازدهم " در جستجوی باران "
فصاحت زبانی و شیوایی کلام در " آواز باران " و " باز باران " بیداد می کند .
نمونه ای از پرداختن به اجزا در فصل پنجم رمان :
" انگشت هایش را که بهم می زد . جرینگ جرینگ صدا می داد – نور به پیراهنش افتاد ، برق زد و چین برداشت . به خودش تاب داد – موهایش بلند و طلایی بود . "
" جلومان بچه ی کوچکی سبز شد که دُم موش مرده ای را گرفته و سَر پا می شاشید . رسیدیم به خانه ی بدون در و پیکر ، زنی که ماتیک سرخ زننده ای زده بود . بیرون آمد.
وارد دفتر دوم می شوم " این سو در هجوم " و حکایت دیگر .
" جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه "
توقف کردن روی برخی از جنبه های این رمان ، بسیار دلپذیر است . برخورد نویسنده با افراد جامعه و جایگاه خود نویسنده در نهایت زبان و ساختار رمان قابل ستایش است . تکیه کردن روی هریک از عوامل بنیادین می تواند درک و دریافت مخاطب را افزایش دهد . و چشم انداز وسیع تری از زندگی را برابر او قرار دهد .
این رمان با همه ی پیچیدگی و گستردگی دارای حوادث فرعی بسیار جذاب است که به سادگی نمی توان از کنار آن ها گذشت . زیرا نویسنده در هر موقعیت اصلی چند موقعیت فرعی را خلق کرده است . در هر دو شکل بیان جزئیات امر بی تعارف ترسیم شده است .
نگارش رمان با آن که ساختمان و طرح گسترده دارد . بسیار زیرکانه به رشته ی تحریر در آمد . نویسنده مقصود خود را به وضوح در برابر مخاطب قرار داده و تمایل آن ها را برای درک بهتر از کل حوادث با خود همراه نموده است .
آتش پرور به طور دقیق به زبان و زمان خود توجه داشته است . و به سبک مردم و زبان مردم در منطقه ی خود بی اعتنا نبوده است . او با اندیشه ی نیرومند وپویا و با داشتن پشتوانه ی قوی از تجربه سال ها زندگی در آن محیط زندگی مردم روستا را به تصویر کشیده است .
هیچ اغراقی در بیان او وجود ندارد . ساده و بی پیرایه ام آراسته به خلق موقعیت زندگی مردم و محل زندگی آن ها پرداخته که توجه همگان را به خود معطوف کرده است . و با خلق بحران و تشدید بحران موجود در جامعه طرح رمان را به اوج رسانده است .
تسلسل و تداوم وقایع را به موقع و در جای مناسب خود آن چنان هنرمندانه بیان کرد که علاقه و رغبت خواننده را به سمت حوادث داستان سوق داده است . او در واقع با رعایت تمام قواعد از آداب و سنت ها و تعامل با دیگران در انتخاب الفاظ و رعایت نکات دستوری تمام تلاش خود را به کار برده است.
اگر چه در برخی موارد گرفتار اشتباهات دستوری در کار برد الفاظ شده است . اما با اندکی اغماض می شود آن را به حساب گفتار عامیانه ی مردم - دیسفان ، مشهد – یا گناباد تلقی کرد . و به سادگی از کنار آن گذشت . بی آن که لطمه ای به متن وارد شود .
زیرا جملات و عباراتی که نویسنده در زبان شخصیت های داستان نهاده است با ویژگی های فردی ، روحی و اخلاقی آن ها ساز گار است . و گفتمان غالب در دیالوگ ها نیز به همین گونه است . که در ارائه ی مقصود موثر ند .
آتش پرور اگر چه موضوع واحدی را در این رمان مطرح می کند ، اما جریان سیال ذهن او را به خاطرات دوران کودکی می کشاند . در این میان به دلیل ارائه ی سند معتبر از زندگی و کار پدر و مادر و مردم جامعه اَش خود را به وادی دیگر پرت می کند .
و خود را از دل تاریخ و سیاست و کانون نویسندگان و دکتر و دارو درمان گذر می دهد .
یکه تازی دیکتاتور مآبانه ی ژاندارم منطقه را برجسته می کند تا ستم دوران استبدادی را انشا کند .
نتیجه ی رفتار و اعمال شخصیت ها ی این رمان در ذهن نویسنده اتراق کرده اَند . به همین دلیل تمامی فعل و انفعالات در نوع بیان و اعمال افراد از خوردن و خوابیدن و بازی های کودکانه تا کار در میان مزارع به صورت " تم " های فردی و اجتماعی مطرح می شود .
به هر شکل تاکید نویسنده روی هر یک از عناصر داستانی موجب می شود تا عوامل دیگر را تحت الشعاع قرار دهد .
آتش پرور ، در این رمان آن چه را مطرح می کند . در هر وضعیتی عکس العمل های سریع از خود بروز می دهد و از هیچ موردی به سادگی عبور نمی کند . تا مخاطب خود را غافل گیر کند .
حرکاتی که شخصیت ها از خود در جامعه بر جای می گذارند . همگی در ذهن نویسنده به طور آگاهانه و منسجم دسته بندی یا طبقه بندی شده هستند .
سرعت عبارت ها به گونه ای است که مخاطب دعوت به خوانش دو باره از متن می شود . چون نویسنده به عنوان دانای کل بر تمامی اجزا و ارکان رمان وقایع و حوادث اصلی و فرعی آن از جمله شخصیت احاطه ی کامل دارد .
شنیده ها و دیده های دوران کودکی و نوجوانی ، جوانی و میان سالی خود را به گونه ای ترسیم نموده است که هیچ حرکتی در منظر نگاه او پوشیده نمانده است . توصیف صحنه ها به صورت استعاری و مجازی ، رمزی و نمادین ، حقیقی و کنایی ، ادراکی و حسی به شیوه ای مطرح شده که در القای احساس خود به مخاطب موفق بوده است .
در این رمان تصویر و تجمع تصویر ها به صورت تشبیه و استعاری در باز سازی وقایع با تصورات نویسنده پیوند نزدیک دارد . در کاربرد رنگ ها از سرخ تا صورتی و بیان اندوه و مصیبت در چهره ی کودکان و پیران در ابراز محبت و خشونت در میان زنان و مردان و حتا در برابر مرگ و زندگی در محیط داستان بسیار ماهرانه عمل کرده است .
" باز باران " یک نثر شاعرانه است . که نویسنده با قدرت تخیل آن را در ذهن خود پرورش داده است . و ان چنان با حوادث داستان درگیر شده است که انگار سال ها در آن محیط زندگی کرده است .
زایش جرقه های زبانی در بیان شخصیت های رمان از یک دگردیسی ویژه برخوردار است وقتی از پری به باران می رسیم باید – شهربانو ،پروانه و ماه بانو - را در این حلقه مشاهده کنیم . چون شخصیت پری دو بُعدی و گاه سه بُعدی است . و این نمایش کمک می کند تا طرح از اساس دگرگون شود .
نویسنده با جست و جوی بسیار پیرامون این شخصیت دو تفکر متضاد را بیان می کند . اما در عمل به معنای واحدی می رسد . تا داستان را از آشفتگی نجات دهد . شخصیت پری در این رمان ، هم عمیق است و هم گسترده و دارای جلوه های ویژه در رفتار و گفتار که گاه موجب حیرت مخاطب می شود . مخاطبی که به دلیل شرایط ویژه مجبور به سفر پیوسته در آن دیار است . تا با نویسنده همسو شود .
هجرتی از درون به درون و مهاجرتی از بیرون به درون تا هماهنگ با شخصیت ها شریک رنج و اندوه آن ها شود .
یک سو حضور بی وقفه ی ملخ ها ، ترکمن ها و امنیه ها ، آن سو گذر از آرزو های سبز تا رسیدن به هجوم نا جوان مردانه . " هرم دهانش آدم را خاکستر می کنه و آتش زبانش گلخن حمام رو گرم می کنه . همین ماری که شتر مرغ می خوره . "
سوی دیگر اما – در کنسول گزی افغانستان قیامت است – با این حال دبیرستان فردوسی دنیای دیگری دارد .
" پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی "
دو بیت فردوسی خود ، نتیجه ی رنج سی ساله آتش پرور در پرورش این رمان است .
" باز باران " تا " بحران " یعنی در جست و جوی ریشه ها ماندن است و تکیه زدن به جنبه های عاطفی و اجتماعی است پرسه زدن های غیر منتظره در خلق زبان در فاصله های زمانی کوتاه یا بلند است . اما جریان داستان به صورت پیوسته در این رمان به چشم می خورد .
استفاده از قید زمان و مکان در قالب عبارت های فرعی و حاشیه زدن به متن در گستره ی تخیل ، تکان دهنده است .
آتش پرور با چنین درک نیرومندی ارتباط خود را با خواننده در سراسر کتاب حفظ کرده است . باید روی ویژگی های سبکی این نویسنده تاکید کرد . هستی شناسی زبان جهت توصیف ساختاری ، نثر این رمان را به شعر نزدیک کرده است .
این تفکر به ما کمک می کند تا در مورد اندیشه ی نویسنده توقف بیشتری داشته باشیم . به ویژه آن جا که سخن استعاری و بیان به سمت مجاز پیش می رود .
طنز گزنده ی آتش پرور در جای خود مورد بحث قرار خواهد گرفت . طنزی که در زبان راوی رسوخ کرده است . دارای قدرت فوق العاده ای در ارائه ی محتو ا است . آن جا که بُغض او می ترکد و با صدای بلند گریه می کند . وقتی می بیند از همه سو در محاصره است رنج و بدبختی خود را ورق می زند تا آن را به امید بدل کند .
تلاش برای رسیدن به مدینه ی فاضله ، آرمان شهری که با خواسته های او در تعارض است . و رسیدن به آن در چنین وضعیتی که گرسنگی و فقر بر همه جا حاکم است ، بعید به نظر می رسد . او ضاع حاکم بر جامعه به ذهنیت او تعدی می کند . و تمام حرکات توطئه ای علیه سعادت و خوشبختی او محسوب می شود .
او با جملات کوتاه و بریده از زبان خود و مار گیر و دیگران حرف می زند تا حاکمیت مضمون را بر ساخت رمان غالب کند . " غنچه توان چید اگرخار بگذارد مهره توان یافت اگر مار بگذارد "
با مرتبط ساختن این تفکر به کل داستان ، در یافت خواننده در بر رسی فصل های دوازده گانه آسان تر مو رد توجه قرار می گیرد . اما نفوذ نویسنده در روح و اندیشه ی شخصیت ها موجب می شود که ارزیابی خود را از کل داستان کمی پیچیده تلقی کنیم .
واکنش نویسنده نسبت به عوامل موجود و در ستیز با محیط اطراف و در برخی موارد سازگار با روحیه ی او به گونه ای است که ما اشارات او را حول محور روان شناختی بر رسی و تحلیل کنیم . حوادث این گونه در کل رمان از اهمیت ویژه بر خوردار است .
نمونه : ملاقات مادر در بیمارستان آمریکایی ها
" در محوطه ی بیمارستان ، میان درخت های کاج ، ملافه های سفیدِ روی بند در هوا باد می خورد . مریض ها پراکنده اََند ، قد های خمیده و قیافه های رنجور ، تن های علیل و رنگ های سیاه ، زرد ، مادر را روی تخت نمی بینم ، به محوطه ی بیمارستان بر می گردم ."
نویسنده در برقراری ارتباط موزون و متعادل با دیگران نشان می دهد که حق مطلب را اَدا کرده است . و با تغییر در زاویه ی دید به بر رسی جنبه های دیگری از روابط می پردازد . به نظر می رسد در یافت نویسنده و نوع بیان او طنز آمیز باشد . چون چنین اعتقادی در زندگی روزمره ی او دیده نمی شود .
مگر در قلمرو تخیل سیر حوادث را این گونه برابر مخاطب قرار دهد .
" دلار آمریکا پدر تمام پول های دنیا است . در آمریکا شب و تاریکی نیست . در آمریکا گرسنگی وجود ندارد . ساندویچ از امریکا می اید . "
و موارد دیگری که در بر خورد با مرد خارجی به چشم می خورد .
" وات ایز دیس / دیس ایز پنسل سر تیز ." با نگاه دقیق تر باید بگویم که این حرف ها طنز آمیز ، اما از سر درد بیان شده است . ارائه ی تصویر دقیق تر و در بیان جدی تر که متضاد با گفته های فوق در همین بخش از کتاب آمده است . ما را متوجه عمق فاجعه می کند که به دست آمریکایی ها اتفاق می افتد .
" سال 1975 بود : سالی که غرور لِه شده و زخم خورده ی تمام آزادی خواهان وگرسنگان جهان را فقط یک پوستر ارضا می کرد ، آمریکایی گنده ی دو متری ای که دست هایش را روی سر نهاده بود ، ویت کنگی یک وجبی با تفنگ جلو انداخته بود و همه ی این ها در کنار لاشه ی فانتوم بمب افکن ب-52 ای بود که می سوخت و بر بدنه اَش پرچم آمریکایی نقش داشت . "
این جا است که باید جان کلام را درک کنیم و به جنبه های مختلف متن به پردازیم و رمان را با دقت بیشتری مورد توجه قرار دهیم . به تصور من چنین درک نیرومندی از طرز تفکر ی این گونه باعبارت های کوتاه در برابر خواننده این نتیجه دریافت می شود که ، اندیشه ای به سرعت روی سطر های موازی راه می رود .
و احساسات نویسنده در موضع بر تر، یک نواخت و نه افراطی و متعصبانه به گونه ای ارائه می شود که مخاطب با آرامش تمام ، عبارات ، بند ها و فصل ها را یکی پس از دیگری طی می کند . تا جایی که نوع بیان عاطفی و به سمت حال و هوای شاعرانه حرکت می کند .
و دیگر در ذهن مخاطب آن هیجان عصبی اثر نمی کند . چون تناسبی بین شکل و محتوا احساس می شود و در جهان دیگری طی طریق می کند .
قصد ندارم دریافت های خود را با ذهنیت دیگری پیوند بزنم . اما تاکید بر آن دارم که :
" باز باران " از فصل اول و " آواز باران " از فصل نهم رمان با هم خوانده شود . گره های عاطفی بسیاری در این دوبخش وجود دارد ، که آرامش مضاعف را نصیب مخاطب می کند . و خیلی آسان تر از پیش این نوزاد مستور در جهان متن را از تولد تا دوره ی نقاهت به خوبی بشناسد .
در آغازین سطرهای فصل اول : " تو باران را دوست داری پری ؟ دست بگذار و ببین . "
- گوشم را که به روی برآمدگی پیراهن صورتی رنگت گذاشتم ، در ابری اسفنجی فرو رفت . چشم هایم آرام بسته شد . و تو معلق شناور بودی ، در خود جمع شدی –
" ما چتری نداشتیم بهمن ! چتر ما باران بود ." – به باران نگاه کردم که ریز می بارید و به بر آمدگی پیراهن صورتی رنگت –
و در یک حس آمیزی درخشان " وقتی بوی باران را شنیدی ، سر از پا نشناختی ، تب داشتی بهمن ، هذیان می گفتی !
پنی سیلین هشتصد ضرورت حتمی است . " از کجا میشه پیدا کرد ؟ یک راست برو پنج راه پایین خیابون . " بَعد از آن همه تلاش دکتر می گوید : - می دونستم که بگردی آخرش پیدا می کنی –
اینک ، آغازین سطر های فصل نهم را می خوانیم .
" من و پری عادت داریم تا با هم پشت پنجره برویم و آسمان را تماشا کنیم . " پری گوشه ی آسمان را نشانم می دهد . و می گوید :
ابرسفید " گودرز " است و ابر سیاه " پیران ویسه " و مکان جنگ آسمان پهن دشت گناباد . در این جدال حماسی ، نتیجه ی جنگ به نفع گودرز تمام می شود . اما آسمان نمی بارد و دشت همچنان تشنه می ماند !
به بخش دوم و سوم از فصل نهم نگاه می کنیم .
تقطیع پلکانی کلمه ی باران مثل باران آبی ، سبز و سرخ " هنوز هم تو باران را دوست داری پری " – همه باران را دوست دارند بهمن – اگر باران سرخ ببارد سبزه ها چه رنگی خواهند شد – " سبزه ها آبی و آب ها سفید و درخت ها بنفش و برگ ها صورتی "
- و اگر باران بارانی سرخ بپوشد – " باران سرخ به همه جا خواهد بارید " – ببینم بهمن تو هنوز در فکر باران سرخ هستی – مشهد کاملا به زیر آب رفته است . باران سرخ هم چنان می بارد . پری می گوید : " ما در کجا هستیم بهمن ؟ " – بر قله ی سپید کوه –
به " دیسفان " نگاه می کنند . سر انجام در باران سرخ گم می شوند و بر بلندای " ده غیبی " روی صخره ها ، بر بام ایران ، خوب نگاه که می کنند . تمام جغرافیای ایران به زیر آب رفته است !
زمین نیاز به آب دارد تا رفع تشنگی کند و پلیدی ها شسته شود . گرسنگی و رنج و بی عدالتی از بین برود . ما به اکسیژن خالص نیاز داریم . به هوای پاک ،
" یکی بود یکی نبود " عبارت اخیر پس از یک گفتمان طولانی بین پری و بهمن ، نشان دهنده ی شروع داستان است . یعنی خواننده باید رمان خیابان بهار را از این جا آغاز کند . و هشت فصل به عقب برگردد !
دگردیسی زبان : که در عنوان این نقد آمده است . به همین منظور بود .
شاید اتش پرور به عمد مخاطبان خود را دعوت به شروع رمان می کند . البته خوانش دو باره ی رمان منظور من نیست . جمع بندی کل رمان تا این جا منظور نویسنده است .
روایت سیال ( جریان سیال ذهن ) طی کردن مجدد فاصله ها و حذف فاصله بین فصل اول تا فصل نهم ، ابدیت کوچکی که لذت ابدی ایجاد می کند . تا در ذهن و زبان مستقر شود .
تا خواننده هم سو با نویسنده به ساخت عمیق تری از اجزا و ارکان رمان برسد . آشنایی –زدایی یا عادت ستیزی به رفتار مرسوم ، که اغلب رمان نویسان گرفتار آن هستند . به ویژه نویسندگان رمان های تاریخی که خواننده ی خود را با شروع اولین صفحه به پایان آن سوق می دهند .
رمان آتش پرور این گونه نیست . نگاهی دقیق تر طلب می کند . تا اندکی تعادل مخاطب را در هم بریزد . و او را دعوت به آرامش کند .
تلاش برای ارتباط این فصل به کل رمان برای درک معیار های مطرح شده بر اساس تضاد و تقابل عبارت ها در متن صورت می گیرد .
جمله ی آغازین این فصل و فصل اول بسیار برجسته و ظریف بیان شده است .
" هنوز هم تو باران را دوست داری پری ؟ " - همه باران را دوست دارند بهمن . – " ما چتری نداشتیم بهمن ! چتر ما باران بود . " – می آیی تا به سمت بخارا برویم –
خورشید با رنگ آبی متمایل به سبز در زیر آب می درخشد . پری با بهمن به سمت فلکه ی تقی آباد و کوه سنگی می روند . در چشم انداز آن ها یک اسب دریایی ناپدید می شود .
به فصل دهم می رسیم که نام رمان برگرفته از آن است با ضمیمه ی نامه ای به پری که در دی ماه هزارو سیصد و پنجاه و هفت نوشته شده است . موضوع این نامه گریز از ستم استبدادی با شعار :
" توپ تانک ، مسلسل دیگر اثر ندارد حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد "
- گوش تمام ارتش کر شده ، یک لحظه صدای تیر بار ایستاد .لوله ی توپ آن قدر پایین آمده بود که دیگر دیده نمی شد . آن آدم با شصت میلیون چشم و یک دهان گفت : زیر بار ستم نمی کنیم زندگی / جان فدا می کنیم در راه آزادگی – - وارد فصل دیگری از رمان بهار می شویم . با نام " بحران " آغازین سطر های آن نشان دهنده ی بحران در کانون نویسندگان ایران است .
" یازدهم دی ماه 1358 مجمع عمومی فوق العاده کانون نویسندگان ایران که در دعوت دوم با حضور 137 نفر از اعضای کانون رسمیت یافته بود . "
تصمیم کانون در مورد تعلیق برخی از نویسندگان و اخراج آنان فیصله یافت . " تا لابد به نحو دیگری در خارج از کانون دنبال شود . "
بحث در مورد کانون در این بخش داغ می شود . هر کدام از افراد در تایید و رد اعضا سخن می گویند . تا می رسیم به مادر که می گوید : " دلم سیاه است . فقر و ثروت دیوار به دیوار هم زندگی می کنند . "
از دید نویسنده زندگی مثل آهن ربا دو قطب مخالف دارد ، در وسط آن خط خنثی است . اگر آهن ربا را از وسط نصف کنیم باز هم دو قطب مخالف و خط خنثی به وجود خواهد آمد .
جست و جوی زیرکانه ی نویسنده برای ابراز وجود فقر و ثروت در جامعه ، عوامل متضادی که ایجاد طبقه در جامعه می کند . مثل طبقه ای از نویسندگان کانون که رفتار آن ها متضاد با خط مشی دیگران بود . اصولا اخراج آن ها نیز یعنی همین تفکر که طبقه ای دیگر به جامعه تحمیل شود . و خود را به عنوان عضوی از اعضای کانون به جامعه معرفی کنند .
در برخی از بخش های این فصل تفکر نویسنده ، رویایی و ماجرا جویانه است . تضاد میان تفکر عرضه شده و تخیل آن وجود دارد . نویسنده در بخش هفتم با خلق یک نمایش زیرکانه همه ی بازیگران را وارد صحنه می کند . تا آن گونه که هست بیان شود نه آن گونه که باید باشد .
" بچه مرشد که چشم هایش به روی هم رفته است ، می بیند که :
ننه دریا از زیر آب بالا آمده و به عمو صحرا دست داد و آشتی کرد . دست های آن دو سبز است ! لباس هایشان سبزو خاک سبز می زند . نقشه ی ایران هم سبز و حاصل خیز است .
اما در مورد رنگ ها از سفید تا سیاه در تئوری رنگ ها و نظریه نویسنده ی رمان ؟
رنگ آبی : ایران را ملت های جهان و مردم ایران سرزمین رنگ های آبی می شناسند .
رنگ سفید : بر قراری صلح میان هر دو پدیده ی متضاد است .
رنگ سبز : نماد سر سبزی و آرامش در طبیعت وانسان
رنگ سیاه : نماد مطلق در اراده ی انسان ، در سیاهی می توان تصمیم قاطع گرفت و اراده ی خود را به مرحله ی اجرا در آورد .
رنگ ها راز آمیز هستند . در ذهن اثر می گذارند . به نظر می رسد نویسنده با هدف خاصی در بخش دهم این این فصل از شنبه تا جمعه با روز های رنگی از سبز تا آبی بهره برده است
حرکت پروانه ها دور چراغ تند تر می شود . شهر بانو کاسه ی شیر را به کف های سفید اضافه کرد . همه ساکت شدند . اتاق از حرکت ایستاد .تمام چشم ها به پروانه های دور چراغ بود . پری که تعجب کرده بود گفت : " ماه بانو یک سال پیش مرد . "
نویسنده اما خلاف تئوری رنگ ها نظریه ی خود را ارائه می دهد . ابر سفید را پهلوانان حماسی مثل " گودرز " و ابر سیاه را وزیران افراسیاب و " پیران ویسه " که در پهن دشت گناباد به عنوان دو عنصر متضاد به نبرد بر خاسته اَند . معرفی می کند . که در این نبرد سفید بر سیاه غلبه می کند و پیروز می شود .
در روز های رنگی اما سیاه و سفید حضور ندارند . رنگ های شاد و دلپذیری عرضه شدند . روز های نو ، روز های تیله های رنگارنگ ، باریدن رنگین کمان و هفت پروانه ای که با رنگ های گوناگون از میان آفتاب و باران بیرون می آیند و دور سر نویسنده می چرخند .
در این چرخش بعثت و برانگیختن دیده میشود . مثل بوسه موسی ( ع ) روی پیشا نی بزغاله که وحی خدا را برای برانگیخته شدن به پیامبری در بر داشت . اینک تحولی دیگر .
" پروانه ها را خواهی دید که بیشتر و بیشتر می شوند . آن ها راه را به تو نشان خواهند داد . و تو را به آن چشمه خواهند بُرد . "
پروانه ها نویسنده را به سمت ریشه های او هدایت و دعوت می کنند . در این دعوت و فراخوان حکمتی وجود دارد !
" جلو دار قافله کنار حوض سارنگ ایستاد . آب خورد و به اطراف نگاه کرد . آهای خالو ! دهی که از کاریزش پروانه می جوشد . نمی دانی در کدام سمت است ؟ ! "
همان کاریزی که از آن نور می جوشید . کاریزی که در زلزله ی سخت شهریور سال 47 در کاخک از بین رفت و آب هم روشنی خود را از دست داد .
تمامی جنبه های یک رمان اصیل در این سه دفتر به خوبی نشان داده شده است . از شخصیت های داستان تا افراد جامعه ، دیدگاه نویسنده تا روایت سیال با توجه به نوع بیان در خراسان بزرگ به ویژه در گناباد و دیسفان به چشم می آید .
نویسنده سعی کرده است تا با اشارات ضمنی و تلمیحات برجسته با بیان نمادین تما می شواهد و قرائن را در زمان و مکان و در محیط باز و بسته به صورت پیدا و پنهان دربرابر مخاطبان خود قرار دهد .
آخرین فصل از دفتر سوم " چشم هایت را برهم می گذاری تا ببینی آیا می توانی یک بار دیگر از آن خیابان با کاج های خیس که ناصر خسرو عبور کرده است و خوابش را برایت باز گفته و سپس به سوی کاریز گناباد اشاره کرده است ، بگذری "
خواب ناصر خسرو ، تحول بیداری و آگاهی است .
و نویسنده نماینده ی انسان های بیدار و آگاه اطراف خویش و محیط خویش است . که این گونه به جنبه های اجتماعی و روان شناسی رمان تکیه کرده است . در هر صورت تلمیح و اسطوره ی مذهبی به شکل بارز در این رمان نشان داده شده است .
البته این نگاه به لحاظ مفاهیم و مضامین کلی نسبت به دیدگاهی که نویسنده روی زبان داستان تکیه می زند . وسعت کمتری دارد . اما شکاف موجود میان زندگی در کویر و زبان هنری بسیار اندک است . واقع گرایی آشکار پیوند این دو را محکم تر کرده است .
تا توجه مخاطب به این نکته معطوف شود که تمرکز رروی زبان و ساختار داستان با همه ی تنشی که آتش پرور در جامعه ی خود مطرح می کند اندیشه ی محوری است . و با خلق تصویر های ظریف ، انگیزه ها و الگو های ی روان شناختی دیگری که منشا حرکات شخصیت هاست . ذهن خواننده را در گیر عمیق ترین لایه های موجود در جامعه ی خود کند .
" یکی بود یکی نبود " – حضرت موسی پیش از آن که به پیامبری مبعوث شود به شبا نی مشغول بود . روزی که گوسفند ها را می چراند ، متوجه شد ه بزغاله ای از گله به دور افتاده و گم شده است . به این طرف و آن طرف نگاه کرد و در پشت تخته سنگی او را پیدا کرد . در بغل گرفت و نوازش کرد و گفت :
ای حیوان زبان بسته ، چرا مرا عذاب داده ای و خود را اذیت کردی – بزغاله که اشک به چشم هایش گردیده بود خیس و زلال به موسی نگاه کرد . موسی پیشانی بزغا له را بوسید . جای بوسه موسی در پیشانی بزغاله سفید ماند . وحی آمد یا موسی ، تو بر گزیده شدی .
" زمین اسماعیل سبز بود . حتما اسماعیل خضر را دیده و ماه بانو خضر را ملاقات کرده و به سبزی رسیده است . " – اینک برو و نشانی سبز را از اسماعیل بپرس ، خضر سبز است و خضر آب است . خضر از آسمان به زمین می آید و با خود برکت می آورد . –
تکنیک بیان و شیوه ی ارائه ی مطلب فوق العاده و منحصر به فرد است . اما یادمان باشد که " جیمز جویس " در کتاب " تصویر هنرمند به عنوان مرد جوان "
از تجارب دوران مدرسه و دانشگاه ، خانواده و دوران جوانی از زبان مردی به نام " استیفن "
از همان آغازین صفحه ی رمان می گوید : " یکی بود یکی نبود ، چه روزگار خوبی بود . یک گاوی بود که از کنار جاده به طرف پایین می آمد . پسرک نازی را دید که لیمو می فروخت ، آی شکوفه های سرخ وحشی در باغ کوچک و سبز . . . "
قرابت های مشهود در شیوه ی بیان دو نویسنده را ندیده می گیرم . زیرا قرار گرفتن در برابر تمامی دنیای پیرامون و نظاام بخشیدن به امور جزیی در رمان آتش پرور جنبه ی محوری دارد .
و با تکیه بر ابعاد درونی داستان و یا گسترش تمامی تجربه های دوران کودکی و نوجوانی می خواهد که از میان سختی ها و شداید به راحتی عبور کند . و با توسل به خضر می خواهد همه جا را سبز ببیند . و پرنده و پروانه را سمبل رهایی از مشکلات خود کند .
شکاف موجود میان کلمات و واقعیت ، به طور سنجیده و عامدانه خود را در لابه لای گره ها و پیچیدگی ها ی حوادث داستان پنهان می سازد .
به هر تقدیر عقایدی که نویسنده د ر مفهوم سنتی بیان می کند . بسیار ساده و آشنا به ذهن است . از سفر ناصر خسرو تا وجود خضر نبی توصیف معیار های واقع گرا است . بی آن که اغراق آمیز باشد .
و به عنوان عناصری از شخصیت های مذهبی در داستان راه گشا است . و چشم انداز جامعی برای رهایی از آفتاب تند کویری در دشت خراسان .
" آفتاب عمود می تابید ، دشت ، مس گداخته بود . دختران و زنان ، زبانشان از تشنگی بیرون زده بود . " در چنین وضعیتی توسل جستن به خضر نبی که حضورش سر سبزی و خرمی است . زمینه ی امید به ماندن و زندگی کردن را در دل ها بیدار می کند .
پروانه عصبانی به من گفت : " تو همیشه با آرمان هایت زندگی می کنی . آرمان ها اگر چه ایده آل و قشنگ اَند اما همیشه دست یافتنی نیستند . "
در نظر نویسنده مقدرات انسان در پرتو دین و توسل جستن به آن بر رسی می شود . اندیشه ها و نگرانی ها و تشویش ها در پناه همین تفکر بوی روحانیت و ابدیت برای ادامه ی حیات می دهد .
تصویر با شکوهی که به اقتضای طبیعت برای انسان تبیین می شود . تا آرمان های بزرگ و دور و دراز دست یافتنی شود . و خوشبختی و سعادت نصیب انسان گردد . و نباریدن باران و خشک سالی موجب دلسردی انسان نشود .
" همه ی این صحرا و بیابان تا دیروز خشک بود . حتما که خواجه ی خضر به دیسفان آمده و از کنار گندم های ما رد شده " ماه بانو راست می گفت ، خضر به هر کجا که برود سبز می شود . و برکت می کند . و با خودش آبادانی می برد . خضر سبز است و سبز .
و حالا هر کس به سرا های دیسفان می رفت ، در آینه می دید که خوشه های سرخ گندم بر لب تاقچه نشسته است .
هر چه کتاب را ورق بزنیم و هر دیدگاهی اتخاذ کنیم . متضاد یا متحد با تفکر نویسنده باید بر مبنای نظریه و زاویه ی دید نویسنده به نقد و تفسیر این رمان بلند به پردازیم .
دگردیسی زبان در رمان " خیابان بهار " دارای پیام خاصی نیست . اصولا رمان ها پیام ندارند . این ادعا که باید رمان دارای پیام و معنای واحدی باشد . دیدگاه تنگ نظرانه است .
چون نویسسنده اثر خود را صرفا برای تفهیم یک نکته ی واحد و یا یک پیام مشخص تحریر نمی کند .
تمام تلاش آتش پرور ستودنی است . او از ارائه ی دور نمای ساده و ابتدایی از جهان هستی و دنیای پیرامون خود اجتناب نموده است . و هدف خود را در شکل دادن به تصویر منسجمی از این اثر نشان داده است .
و هنر ما آن است که در خوانش این رمان به توصیف ساختگرایی زبان توجه بیشتری نشان دهیم و به دگردیسی زبان در توصیف رمان " خیابان بهار " بیندیشیم .
منصور خورشیدی بهار ۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:31 توسط منصور خورشیدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
منصور خورشیدی؛ شاعر و منتقد
10خرداد 1329 دارای دو مجموعه شعر: 1- خطابه های کهنسال کودکی 2- از فکرهای با تو بزودی منتشر می شود: 1- آبی ناگهان سجاده روی ماه بینداز |
|
RSS
|